بحثی است بکر
در باروری
و دست مایه ی عاصیان یار
بارآوری باران
فواره ی فریاد
در طرح آزاد تنفس
و تساوی
هر چند مفهوم رنج
عام است در لحظه ای محتوم
با دست هائی در مسجد عشق.
بحثی است بکر
در باروری
و دست مایه ی عاصیان یار
بارآوری باران
فواره ی فریاد
در طرح آزاد تنفس
و تساوی
هر چند مفهوم رنج
عام است در لحظه ای محتوم
با دست هائی در مسجد عشق.
که دمیده ای در جسم نبات
تو اینگونه
متجلی شده ی ممکن راز
سبز و سیراب
غزلهایت
خوشتر می خواند
در گوش گلهای چمنزار راز.
پای می فشرد
در رکاب موج پرهراس
کوچه های تیره
تا نخل های تشنه ی در آغوش هم
چشم درشتش را
بر هم نمی فشرد
خواب کدامین سپید شناور
ترا می برد
چنین بروی آب
باغ پرنده و پرواز
جست و خیزی داشت
در سینه ات به شور
مثل رگهای آبی اندیشه.
ور آشتی طلبم با سر عتاب رود
چو ماه نو ره بیچارگان نظاره
زند بگوشه ابرو و در نقاب رود
شب شراب خرابم کند به بیداری
وگر به روز شکایت کنم بخواب رود
طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل
بیفتد آنکه دراین راه با شتاب رود
گدائی در جانان به سلطنت مفروش
کسی ز سایه این در به آفتاب رود
سوادنامه موی سیاه چون طی شد
بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود
حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر
کلاه دراویش اندر سر شراب رود
حجــــاب راه توئی حافظ از میان برخیز
خوشا کسی که درین راه بی حجاب رود
بیاض= سپیدی / عتاب = سرزنش - خشم
کلام شعراز حافظ
بر چشم فسونت بشکفت
یکی نغمه شد همچو آغوش
یکی روان بخش و دل فروز
نواهای روان بخش این سرگشتگان
به سوئی دور مــانده از نــگاه
به دنبال آفتاب و اشک ماه
نگاهت می تراود در چشم مـا
گمان می برم تا که اندک زمان
تـراود صـبح چـشـمت به مـــــا.
در اطراف باغ شیشه
راز سنبل و شیوه نرگس
و عزم لاله و بوی بنفشه
ساقی به دور باده گلگون
شتاب کن
ای روشنای بی شمع چشمه
فریاد اشک رشادتت
بر این خاک
سرخ انگور کن
بر تو نماز می گذارم
نیاز هزاران هزار را
محیی کن.
نه در رفتن حرکتی بود
نه در ماندن سکونی
جنبش شاخه ها
حرکتی بود در رقص!
که از انقلاب
شاخه و برگ می گرفت
آنانی که
نعره زنان از سر و جان خود گذشتند
در خون
و زیبائی فــردا را
تا حال
که مردان و زنان به دار می آویزند
سـتـاره های پرشتاب
برگـهای رازند.
در آسمان پرواز
مرغ ها تشنه هستند
در خاک این کویری
با خلوت شب راز
روزها گریه دارند
با راز سوسن و یاس
سبز از زمین بروید
امید ریشه در فصل
کم کم نفس بگیرد.
ای جاودان لخت و برهنه
که در گلویت
بادهای همهمه سکنا دارند
چشمان برهنه آسمانیت
سوگوار
سبز بهار است.
زخم همیشه زمستان
تا بوی سبزگونه ی بهار
نشسته است
ای همیشه جاری
بوی تنت
در خون سرخ گل
باران
زنجیری از ستاره ساخته است.
عــشــق
پروازیست
در آبی پیدای چـهره ات
هــر چـند
چهره سرخ پیدایت
بر آن شعله شور هستی
در نسیم نفس اطلسی ها
از بهار تماشائی نامنتظر
تا باغ پژمرده قفس
بــاز هــم پـــروازیــســت.
می جویم یار روی گرمم
با انتظار و بیقرار
چشم من و دل آزادگان
شاید درآید قرص ماه
گهواره دریا
فانوس ساحل است
هر چه
سـی سال بیهوده مانده است
نشان به آن نشان
که هزار سال پیش از میلاد است
اما
یاد گرفته کــوچـه
که رهــی آزاد است.
آرامــم و بی صـدا
بر تاقچه ی گرم تنش گذاشتم
قـصیده ی قـلـب تپنده اش
با ریتمی در حجم سحر
دل مجنونم را
همچون آبشار
در برگ و بهار
پروانه وار
می کشاند مـرا
به سرچشمه نور
جنب و جوشی بود
عجیب
جسم و جانم با عرق لبریز بود
آه چه شور و شوقی
تا دروازه راه
هراس مدار
که عشق
حرفی بیهوده نیست
تـرانـه ی فــرداســت.
عرق می ریخت
و جسمم راه می رفت
خیس از عرق
به راه بی پایانی می رفتم
همزمان
تا تکانی به خود دادم
سیبی بر سرم نازل شد
یکباره
نگاهم دیگرگون
نعره ای ناهنجار کشیدم
انگاری که راه بندان بود
چیز دیگری به یادم نمی آید
فقط حالت سرگیجه
یا ستارگانی که دور سرم می چرخیدند.
در کارزار این همه فقر و گسستگی
رنج دیرینه
و شب نا آشتی
به نگاه تو
دل بـسـته و
بی قرارم
که فردا سوز دیگریست.
قلم را بر آب تشنه می غلتانم
به رویائی
تا شانه های تو
در آینه ی زمان
با ستاره ای که باید بدرخشد
تولد و مرگ در یقین
کلام آوازیست سرگردان
هرچند درون مرگ هم
ستاره ها زنده اند
چه بسا
تولد غنچه ای
که بر چهره ی آسمان
فرشته جلوه می کند.
زنده باید زیست
با عشقی به یقین
دریا بی حماسه مانده است
زخم
از بستر سبزه ها
باید سترد
بکارت سربلندی را
باید نشاند
بر بستر نخستین آواز
ترانه ایست
در رگهای نگاهت
روز از کدامین راه
فرا خواهد رسید.
چیست جز این؟
بر چشمهایشان پرده افتاده است
و در دل هایشان بیماری
عدالت و راستی و درستی
گواهی است
از پروردگار در قرآن
گمانم زندگی باید همین باشد
دل من هم دل است آخر
آب و برق را
اگر مجانی نکرده اید
لااقل قطع نگردانید
پروردگار گوید:
همانا در آسمان و زمین
چیزی پنهان نیست
بترسید از آن روز
شما را
عذابی سخت خواهد بود
زنده دارد زنده دل
زنده باید زیست.
سینه اش آشفته زخمی
با شور و شوقی پا به رکاب
که تکبیر زندگی است
و در گوش افق
نخل بی برگ
هیکل جاودان انتظاری است
که مانده در زحمتی جاودان
با میوه ی فــریاد
و بادی شناور
که نجوای زلال نور است
در پرتوی فروغ مـاه.
توی ذهن آینه
بشمار تک تک آینه ها
در بطن خورشید
پای می گشایم
مثل خاک
مثل درخت
یا اولین پرنده ای که پر می گشاید
شب را نگاه می کنم
دریا همچنان موج می گشاید
جنب و جوشی در ارواح باد
که سر می زند
به کلبه ی ساحلی من
شاید
ازین بادها
شب کز کند
و افق در سحر
به راه بسته ی دلم بگشاید
سرچشمه ی روز را.
شب و روز گشتم
همه تن جام شدم
شرب به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو
در جان وجودم
شدم آن عاشق دیوانه
نفس گیر که بودم
چشم تو خنده ی شعله
و من عاشق دیوانه
شب و روز
خسته و تشنه
همواره
به دنبال تو هستم.
(با بویی از شعر کوچه فریدون مشیری)
تـا سـاحل نفس گرفته
می آویزم به گـیـسوی سـحـر
تن به خیال روز و شب
سـوخته دارد این سـخن
ازین راه سکوت و تنهائی
بـنـد می باید گسست
فـانوس دریـایی مست
می رقـصد پــرعـطـش
بر مــوج مـه گرفته ی پـرنفس.
از هر آن چه
که رفته است
با رنگهایی رفته
و لخته های خون برجای مانده
پـنجره ی خانه را
با دست هایم پـاک می کنم
هوا تاریک است و
کنار پـنجره
انگاری
خوابم می برد.
در صورت نگاهش
خنده هائی دارد
که شب
از خجالت خود
ناگزیر و شکسته دل
کوله بارش را می بندد
تا که از مرگش
تجلی ساحرانه ای
بر شانه های خمیده ی تنها!
روشن وخلاصه شود
دروازه ی افـق
به انتظار ایستاده است.