داستانی است

از دلی پرخیال

با رهی رستگار

اگر که باران بوسه ای زند

بر سر و دوش این خیال

باغ سرمایه ای است

که از گل و سبزه

در پرتو خورشید می شود زیبا

چشمه آب روان

بر تن این سبز نگاه

خاطرات ره پردشواریست

که از هر قدمش

پرده ی اسرار دارد

نکته بی چون و چرا

در سفر راه دارد

آنچه بر جای مانده

چشمه ی دل به هنگامه دریا دارد.

در کفش پای تنم

شنریزه ای می غلتید

با کوله باری بردوش

دائم مرا می سائید

با خاطری ازین دست

فاصله ها سفر کرد

تا در مسیر رفتن

کفشم به گریه افتاد

یعنی که پاره گشت و

شنریزه را سفر برد.

شاید این دگرنیست

در لای خطوط شب

چند واژه

دیگرگون شد

چند واژه

از نوک سینه تا پرتگاه

شاید این

جاذبه ایست از جنس عـشـق

در شکوفه های راز گل

یا پرستوهای آشیانه

شاید  راز خط

بگشاید تاثیر.

خانه ای است

به اندازه ی یک قصر طلائی بزرگ

جنگلی دارد در اطراف حجیم

که به رویا می ماند

لیک ندیدم

که پرستو

 بگشاید پروبالش پرواز

لاجرم دیدم و گویم

نسترن هست هنوز با نرگس

لاله ها هستن و لادن باهم

لیک می بینم

که سر گل بوته هاشان

 اندکی خم است.

هزار دشمنم ارمیکنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

                                     حافظ

عشق و دوستی بر شما مبارک باد

---------------------

 دست گل سرخ 

به دامانت شاد

شرح ایام بماند

که پایانش شاد

دست حافظ بگرفتم

به فالش همچو نیک:

 آن دم که با تو باشم یکسان هست روزی

 و آندم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی

روز عشاق مبارک بادا

صـــد سال به ازین بادا.

     ستاره ای تاول زده

یکباره می گشاید

                 چشمانش را

در صبحی خاکستری

به دنبال فانوسکش می گردد

اگر در متن امکان است

ماه را

به خواهش دعوت کنید

یا که بارانش را.

 

بوی عـشـق طراوتی دارد

ساقی در نظرگاه جلوه ای دارد

هر چند دل طلب از خدا می کند

رخ نشان زلف کام دل دارد.

 

 

بوی تنت

درین سرمای جانسوز

حس می کنم

مزه ایست

 اندام برهنه ات

که بر لبم

انبوه خاطره و عشق می نشاند

ای درخت

ای ستاره ی عاشق

اندام  لخت و جسورت

خنجریست در گلوی سرد سرما

در بهار

با تو سبز می شوم.

گفتگو در تن پندار

              بسی بسیار است

گل هشیار توان

              نور دل بیمار است

 آرزو گمشده ی کاهلی تجربه است

سخن دغدغه ی عــشـق

             بسی پربار است.

 

ابر شد و بارون اومد

چک چک کنان

بعدش شرشر بارون اومد

روسر خونه و خیابون و بیابون اومد

اونقدر بارون اومد

که حوض خونه سر اومد

 آخرش

یه سرزمین پاک و

 آبی آسمون

به سرحد اومد.

 

ببرد ازمن قرار و طاقت و هوش

بت سنگین دل سیمین بنا گوش

نگاری چابکی شنگی کله دار

ظریفی مهوشی ترکی قباپوش

زتاب آتش سودای عشقش

بسان دیگ دایم میزنم جوش

چو پیراهن شوم آسوده خاطر

گرش همچون قبا گیرم در آغوش

اگر پوسیده گردد استخوانم

نگردد مهرت از جانم فراموش

دل و دینم دل و دینم ببرده ست

برو دوشش برو دوشش برودوش

 اروتیک                 حافظ

می سوزم و می ســـــــــازم

در خدای مسکین جـــــــــانم

درین راه بـــــسی دشـــــوار

چه جان ها شود چون خارم

اسیر عشق شدن

                  چاره ی خلاص جان است

ضمیر عاقبت اندیش

                  که درین باغ نبینی ثمری بهتر

 

حقوق صحبت یار

                  چاره ی خلاص من است

کدورت از دل ببر

                  گر عاقل هنری بهتر ازاین.

تصادفی رخ داد

تصادفی از بهر قضا

خودم هم به یاد ندارم

تا اینکه

در یکی از بخش های زندگی

به هوش آمدم

وقتی که چشمم را باز کزدم

کسی را دور و برم ندیدم

فقط

چراغ های اطراف بود

روشنایی های کورسوئی

تا به خودم آمدم

همه چیز را در اطرافم عادی دیدم

حال می توانم

دست و پاهایم را حرکت دهم

چشم هایم هم خوب می بیند

خط های در تابلو

که بر دیوار آویزان است

می توانم بخوانم:

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم

در زیر آن شعر نوشته شده بود( حافظ ).

 آدمی آید و بعدش آدم

 در هوا حوا بماند بازدم

چون و چند زندگی شرحی است

 نوش می کن اگر که هستی بازهم.

 

گفتگو با دل عاشق کم نیست

سخن از همدمی و راز نگاست

شمع شب تا سحرصبح بماند روشن

عاشقی مستند روز و شب پنهان است

.........................................

گل به ایام جــوانی شاد است

سحر از روز همیشه شاد است

شب تاریک به ایام بماند دریغ

این همه رازبماند جوانی شاد است.

 

سرخ طلوع سرزمین

 آمده بر دشت و دمن

 آمیخته با سرو و چمن

با هر هوای سرخوشی

سایه ی روح باغ روز

عطری نشانده در نگاه

راه فضای روح تو

روشنی دریچه ها

باغ حظور عطر تو

همسفر نشانه ها

لحظه به لحظه هستی ام

عکس رخ جوانه ها

هوای عطر بوی تو

پر شده در شقایقان.

اینگونه بود

در چشمانش

ستاره ای

با درخششی به پهنای آبی دریــا

 آسمان نیز چشم دیده می پراکند

بر ماسه های گرم تنش

چنان لخت و برهنه

 مثل حلزون در آب

 لغزیدم و غلتیدم

 گرم و داغ و عرق ریزان

با شنایی بر شنهای داغ تنش

 تا آبی دریا.