سخت هیاهو و تماشایی ست

پیروزی عشق!

وسوسه ی بودن!

آن همه باور

ضربان قلبت به چند!!!!

 

 

نشر سرنوشت

سر بر زبان داند

آن وقتی که

گلهای سرخ دستت

جاودان مانند

در ترنم نغمه ای آشنا.

روح آسمان

در حرکت شهر  می چرخید

چندانکه

خیابانها بی تاب

با دست مردمان

تصویر رهایی می ساخت.

 

میان دستانت

در این زمین متروک

جهان می چرخد

با صورتکهایی بسیار

زمان نیز

تا روشنایی.

 

امواج

حرکت می کند و

خشونت

لکه می اندازد

تا به ساحل

که سرد و ساکت است.

 

در شامگاه

سوت قطار

پشت خانه را می لرزاند

خانه ای که

پنجره هایش مسدود شده 

                                    در تاریکی.

 

این آشکار چهره های درهم و برهم

در زخم و کینه می رویند

در آستانه ی شرح گلی نو می رویند

با اشک یا لبخند

می رویند.

 

 

واژه های برهنه مجنون سرکش

بر خــاک

عرقریزان می لولند و می شورند

گهگاهی

نطفه می بندند

پاکباز و عاشق

قطره قطره

نمادینه ی مــهد زمین می شوند و

از نــو می رویند.

 

سخن پس پنجره می خواند تو را

به رنگهای بلوغ نور

به هماغوشی در گوشه ی صخره

در آرامش تپه

و پندار نسیمی

که می خواست

بسیار بیند

برآنم که توانی دیدن.

 

ای آشـــنای هم صـــدا

سـبز روشنـای نورسـا

ازین همــه درد آشــــنا

گویم به تو یک دل صدا

نامــت رسد در دل نــوا

کامت شود چون گل رها

یکــباره شرح عاشــــقا

بــارد هــزاران دل رسـا

آنــدم که عمر آتش فــزا

میراند آن جــان در سرا

زلـف تو شـمع ساقیـــــا

می دف به هر جا باقــیا.

اینچنین

زندگی نفس قلب جریان است

اگر از زخم پای

زیر و بم زمین را

زلزله نینگاریم !

با شکسته نفسی

خود سر  سانسوری نیاموزیم

که زندگی

در قلم سبز درخت می کارد  جاودانگی

آنچنانکه سهراب شکسته نفسی نکرد و

زیر باران با زن خوابید

و سیاوش

زندگی را آتشگهی دیرنده پابرجا دانست

و بیندیشیم

باور به زندگی

که جاودانه باید زیست

اگر که می بایست زیست.

بــــچه خندید و

                      دندانش نمایان شد

رعـــــد گرفت و

                      برق آسمان هویدا شد

گـــرفت باران و

                     لخت و عریان شد

چنانکه خود دانی و

                       شــهر سیل باران شد.

 

شهر در اتفاق بزرگی است

به شمارش نفسهایمان

گوش سپرده ایم

مجالی نیست

صبح از خواب بر می خیزی

مثل آبروی قیمت

سرزمین اجدادی را

در زیر رعد و برق می بوسی.

 

 

گوش و هوش

از جوش و خروش

                مبهوت است

 صف غوغای جاودانگی

به انتظار تصویر تو

عشق رنگ آشنائی می گیرد

در نسیمی بی تردید

باغچه های گرم تابستان

 طراوت بــخش

                  ریشه در فریاد است.

 

 

با تو آوردگا

             دل نسیبی ست

                        که عشق آفریند.

 

 

ما را به راه راستی

ازین همه ناراســتی

تاب بنفشه بــینـــــی

شب از نهان چراغی

دل در چمن فراغــی

ســـر از پای شــادی

این از کنــام هستـــی

من با تو در نــیامــی.

 

 

بوسه آبنوسی ست

بر دل این زره ی زمستان

مثل تپیدن قلب تو در پرواز

با کولبار یک شب نمناک

مــاه ســرخ کبود

در فضا مثل شیشه شفاف است

نگاه از صدای ستاره

آفــتاب بــرهنه

بی شائبه           عـــشق می آفریند.

 

 

صــــدا در جان گفتار

نشستن به دل

در سپیده دم مشتاق

با خالصانه ترین ردیف ایجاد

در دمادم غوغای شور و حال

ســرخ صورت شقایق ها.

 

 

 لبخند این نهاد آشکار

 پایبند ضمیر انتظار

عملکرد شعور پایدار

می شوید آن همه تلخ روزگار!

در ره عشق

ماجرای زندگی

                رنگ و وارنگ است

 گاه بغرنج و

             گاه ساده تر از آب روان

در فضای کشف این هنجارها

هیچ جز این نیست

که در

 از تابش خورشید بگشائیم

و انبوه نگاه مستند!

بر پیکر دشت بنمائیم.

 

کلمه

این واژه خیز عاشق غماز

در کنار آن اطاق سرخ

جادوی دل بخشنده

با هزاران حالت ابرهای بارش

حال نم نم بار یا کم کم بار

چون روح انتظار

با غریو رعد وار

چشم زمین را

با انگاره ی شادی

بی گمان سیراب می کند.

 

پاهای استقامت و

جویای راه

هر جای این شروع

مرور واژه ها

خط می اندازد

طلوع حرکتی بزرگ

در جاده ی خاکستری

شعله می افکند

هزار آهنگ

صدای آواز سینه ی شکاقته را

می شنود.

 

قلب می تپد در سینه

شهر نیز پلک برهم نمی گذارد

به سراغ روزهای نزدیکتر

مقاومت سالخورده ها

 آدم بزرگت می کند

بر مدار چرخش زمین و زمان

وقتی باد می وزد

چشمهایت با روبان سبز می پوشی

تا که سکوت را کلافه کنی

و از چرخش این همه کلافه ی سردرگم

رویای رهائی در امتداد نگاه

تا مدار

 در انتظار می نشانی.