می دانم می دانم
تو ای هستی نوبنیاد
باید به چاره شود از انجامی
جز نقش تو در نظر نیامد ما را
جز گوی تو رهگذر نیامد ما را
بشنو سخن خصم که بنشین و برو
بشنو ز من این نکته که بر خیز و بپا .
حافظ و فروغ و من.
می دانم می دانم
تو ای هستی نوبنیاد
باید به چاره شود از انجامی
جز نقش تو در نظر نیامد ما را
جز گوی تو رهگذر نیامد ما را
بشنو سخن خصم که بنشین و برو
بشنو ز من این نکته که بر خیز و بپا .
حافظ و فروغ و من.
خیرمقدم چه خبردوست کجا راه کدام
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
که ازو خصم بدام آمد و معشوقه بکام
ماجرای من و معشوق مــرا پایان نیست
هـر چه آغـــاز ندارد نپذیرد انـجـــام
حافظ همراه
که در دهان خیابان پیچید
چه بود آن
پاره پاره تن و اندام رخ آتشین
که در استخوان درخت جوشید
به گمانم بالغ شده آن نشان
که بر خاک آفتاب
سبز و چابک روئید.
جز گوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ار چه خوش آمد
همه را در عهدست
حقا که به چشم
در نیامد ما را
چشم حافظ همه را روشن دار
که به حق آمد و دارد راه را
رباعیات حافظ و ساحل
ولایت فقیه رئیس جمهور!
مجلس خبرگان
مجمع تشخیص مصلحت نظام
شورای نگهبان؟
رئیس جمهور
مجلس شورای اسلامی (نمایندگان مردم
مــــــــــــــــــــــار
مـارمـولک
مـورچه
موریانه
مولکول
مــواد
مــــرگ.........
رای کاغذینم
به باد رفت !!
سی باد کیچه.
سی چه:برای چه
کیچه:کوچه
و می اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بسکه بی شرمانه و پست است این تزویر
چشم را باید ببندد/تا نبیند هیچ
بسکه زشت و نفرت انگیز است این تصویر
ای گرامی
شتاب کن /با آوازی یک دست
دست در دست/گام زنان
عشق ات هنگامه توفانی است در رقص.
ایمان سبز ماست که جاریست
از خون من بیا بپوش ردایی
ای خوب جاودانه
قلبت کجای زمین است
که بادهای همهمه را
اینک صدا زنم
در حنجره تپیدنت
در من همیشه تو بیداری
همیشه تو می خوانی هر ناسروده را
خدایت بیامرزد.
ســبز و سـپید و سـرخ
به بوی زلف تو گر جان بباد رفت چه شد
هزار جان گرامی فــدای جانانه
در بارانی تنت
همواره
درین کویر
شاهدی سرگردان است.
همچون شال بر گردن
روان شد سرخ بر بستر خیابان
ندایی سفت و سخت
در خیابانهای شهر
با صدایی در پشت خانه ات
چون سنگ و صخره
در جایی که می بایست
گشودند پای
با شراب هرروزش آکنده
ماهیان هرلحظه مرده
به جانب بودن و ماندن
اصرار می کردند.........
ستارگان سیاه بودند
در آسمان سپید تپنده و کوتاه
بعد از آن همه زمان
در خوابهای من
با روشنای روز
برپشت بام خانه مان
صدای بیدارباش
در گوشمان بیداد می کرد
شاید نه این بود و نه آن!
شاید از بادها
مــردی بزرگ
مــردی نجات دهنده
برخیزد
شاید
با بادها حکایتست
شاید که بادها....
بادند...
صحبت من و اخوان و آتشی.
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ
احساس می کنم
ئر هر رگم
به هر تپش قلب
بیدار باش قافله ای می زند جرس.
با الهامی از شعر شاملو.
طرح آتش در سیاهی شب
روشن است
صداهای نگاه از روزن بی خوابی
دیرگاهی ماند
صداهائی در بی صدای شب
لیک
شور برهنه فانوس
در روشن فضا
نسیم صبح می گیرد.
سرچشمه ی نگاه تو بود
سرچشمه ی زیبا و به یاد ماندنی
رنگی دمیده شد
روی پای صــــدا
دریچه هائی باز شدند
در تپش زندگی
شفاف و پاک
تا رهائی در آیینه تماشا.
در گوش من شتابان
گفتا دلا به گـــــریان
پیوسته عــاشـــق آید
در سمت بی نــوایان
تا کــی تــحمل آیــــد
دردا به داغ جــانسوز
عاشــق در عالـــم آید
من می روم خــــدایــا
تا نــو بــهــار درآیـــد.
به رقص افتاده است
نه توفانی شده است
در بلوغی بسوی نور
به سر و روی دیوار می پرد
از خانه گفتم
عطسه کردی؟
این را به فال نیک گیر
روزهای خوشی در پیش می باید
اگر چه دیر
اما فرجام هر حقیقت آغازیست.
بی پیرایه
که شـهـر
در خون سرخ نشسته است
ای سبزگونه نوید
ای جنگل
بوی تنت جاریست
در خون سرخ شهر فقیر.
مهره ی آمیخته به زهر و خون
بر سر کسان نشانده اند
چشم ها باز است
با شوق و شور
آینه ی عشق بگشا
بیگانه مانده گام فقیر ما.