مانده دلها در گناه
شب ما در آشکار
ماتم و زاری نمانده در پناه
شرمسار این همه دست دعا
دستهای پینه بسته در پگاه
خواب ما در کنج این شبها سراب
مانده ایم تنها اگر با این نگاه.
مانده دلها در گناه
شب ما در آشکار
ماتم و زاری نمانده در پناه
شرمسار این همه دست دعا
دستهای پینه بسته در پگاه
خواب ما در کنج این شبها سراب
مانده ایم تنها اگر با این نگاه.
پرده ی راز روح
روز
خلوت راه نور
شمع
روح شب بی نور
نشان
گل سرخ در روز
شب و روز ما پرخون است.
برنده اند
برگ برنده
سبز است
انچه بار دیگر لبخند است
اجاق قافله با دشت است
گلبرگهای سرخ شقایق
پررنگند.
به چرا! مشغولند
آسمان اندکی ابری و کمی آفتابیست
سبزه ها بال زنانند به اندک بادی
گوشه ای از دل صحرا
کمی پرنور است
لحظه ای می آید
غرش ابر کبود
شورش ریزش باران
چه ترنم ساز است
.
آبنوسی ست
در دل
غمگنان و محروم
مانده ای از شادی
درد احساس به تاخیر میانداز
تپش سینه ی شعله
می درخشد هنوز
گرچه هست
دست تبهکار در کار
لیک
شکاک شب ساحل
روح مــاه را در موج
موسیقی می سازد
موسیقی با دستهای مردمی
در روز و رازی زیبا.
به او گفتند که نامت چیست
کمی صبر کرد و گقت
من آن سنگم
که گر دستت به من یازد
کمی موج می آید به سردستت
مرا هردم پرانی سوی آن دستت
در آن هنگام نالید انسان و
دستانش به هم مالید
که من انسانم و انسانم آرزوست
به یک دفعه
ترک برداشت دستانش
و ناگاه آذرخش برقی
که باران بود و سقف خیس
و انگاری
که سنگ می گریید
بر انسان چنان دستش.
ملا حسن هم نمی داند
بومیان سال هاست
که آواز کشتی دریا را
از بر می خوانند
رقص و آواز چاه های نفت عریان
هنوز
در نفت کش ها اشتهاآورست
و جهان
همچنان
انگشت اشاره را
نشانه گرفته است
بسوی ما
بردگان گالن طلای سیاه.
از پنجره
من
در بهار می نگرم
که عروس سبز را
از طلسم خواب چوبین اش
بیدار می کند
کوتاه شعر از شاملو
عطر دهان زمین
سبز می روید
دراین سرد زمستان
که تکرار بهار و باغ است
کامتان شاد باد.
در کنده ی ستبر خویش
چنان باز می شوند
که دیگر
ناطوری نخواهی دید
چنان که دیگر
روح سرگردان
پاسداری نخواهد داشت
با شکوهی بی شک
دیگر صدا بی آواز نمی ماند.
سرد دارها معلق اند
تا سایه سرو بلند
نگاه غبارآلود مهتاب
همچنان مانده
بر اندیشه ی این دامن کوه
و ارواح رویاها
سراپا سرگردان و بی هایهوی
کز کرده اند
پشت همین سایه مهتاب غبارآلود سرو.
در دوردست نقطه ی امکان
با خواهش تصور
چشمانت را می بندی
و در چمدان ذهنت
صدای پای کسی را می شنوی
در دوردست ها
در نقطه ای از مکان
چشمانت را باز می کنی
و خیره
در چمدان همچنان می گردی.
در بیابان خرام سرمست
چاوشی بگوش می آید و بس
با رقص گل های گرم و مست
در فضای مه آلود یک دست
نوائی طنین می افکند و بس
...... من با شمایم
ای شقایقان سرمست
با گرمای دل سرختان می آیم و
دیگر بس.
و خنده هائی مستانه
جایتان خالی
جای پای ماه را
در شعاع فانوسی اش
مستانه بوسیدم
و در ژرفنای شب خموش بود
که شادمانه
تا وقت طلوع
شراب بهشتی نوشیدم.
از مرگ هزاران عاشق
در انتهای همه چیز در هم ریخته
گروه گروه سرخ به هم ریخته
نقاشی هم سقط جنین می کند
ازین همه سرخ رنگ قرمز خون
شرجی
پرده را
نیمه کاره رها می کند
دریا بوی بمبک ماهی و لقمه می دهد.
چشمه آب ذلال چشم کودکان
که هردم می چکد
بر گونه های پاک و کوچک
در من راوی گفتاری است
هر دم که از چشم ها پنهان است
و در قلب ها چون آب جوشان می جوشد
در من و ما همچنان می پوید
جامی سرکش از ناله چنان
که قلم بر سر اسباب دل خرم می زند.
باری
آنرا مثل آب نبات جویدم
آنطورکه میدانی
در مرگ سه حرف است
که از آخر به اول گرم است
هرچند که
بی میم رگ می ترکاند
و کالبد همچنان خیلی سرد است
اما
من هنوز گرم گرمم.