که در دهان خیابان صدا پیچید
چه بود آن
که در استخوان درخت جوشید
بالغ شد آن نشان
که بر خاک
سبز روئید.
که در دهان خیابان صدا پیچید
چه بود آن
که در استخوان درخت جوشید
بالغ شد آن نشان
که بر خاک
سبز روئید.
در گیســــــوی ســـــــــتاره
با خلوت شب عــشــق
پـــــــیوند زدی به لالــه.
معلوم نیست
باد از کدام سو می آید
گهگاه
از اوجهای نزدیکی
معلوم نیست
اما
پیداست از هیاهوی اشباح نخلها
که اضطراب تحول
سبز جلگه را می رقصاند.
ببین ترانه های محزون شادند!
ببین که بوق می زنند
و فحش می دهند
ببین که تو را نقاشی می کنند
ببین که تمام سرزمین عشق را
در مشت خود دارند
ببین که آفتاب را
در ساحل تن عاشقانه می کارند.
مردم اندیشه سحر
همراهم
و به آینده ی اندیش سفر
خوشبینم
من و ما
تا مرز خستگی خستگی ها
رفته و باز می گردیم
من و مــا
ریشه ی در فــریـادیم.
حجمی از نور سبز برخاست
و قلب پرخروشم
با ضربه ی تپش
آهنگ پای او را
در گوشم آورد
گفتم:
ای بخت دیر آمده - ای روح سبز
آمــــدی دیر و زود
لیک
با تو بودن خوبست
در سفره ی نان نیز
روی تو را می بینم.
با این دست ها و توان پرواز!
از شانه هایش
صدائی طنین می افکند
در آن سکوت برهوت
باور نمی کنی
اشتهایی در آبستن می لغزید
شمع هایی در آن دستان بزرگ شهر
شعله ور
خورشید را
در بلندی ها به رقص جستجو می کرد.
زیبائی تو
گنجینه ی وجودت
شکست
آن سیاهی سکوت
و رسوائی رسالتشان
که فــــردا
روز دیگریست
با امیدی بی شکست.
چراغ روی ترا شمع گشت پروانه
مرا زحال تو با حال خویش پروانه.(حافظ)
خورشید زمشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار کاسه ی سر مــــا پرشراب کن
کار صواب باده پرستی است حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن.
تا نبیند این همه شور
بست گوشش را
تا نشنود آن همه غوغا
باری
سپیده دمان در انتظار است
بس است
بستن این همه دروازه
که بسوی خدای توست
در دروازه چه غوغایست.
شب
با گلوی خونین
خوانده است
دیرگاه.
دریـــا
نشسته ســـرد
یک شاخه
در سیاهی جنگل
به ســـوی نــور
فــریاد می کشد.
شاملو.
خـرد را کمان و زبان تـیر کن
فـردوسی.
به بهروزی امید
دل قوی دار
که فرمانت شود
با بخت تو یار
فخر گرگانی.