گویی
نهان شد
و دستان آتش سرخ
با صدائی به جانب صبح صبحدم
در کارزار هیهات
روح نفس پراکند
به لبخندی با دندانهای خشم.
گویی
نهان شد
و دستان آتش سرخ
با صدائی به جانب صبح صبحدم
در کارزار هیهات
روح نفس پراکند
به لبخندی با دندانهای خشم.
بیرون خزید
نگاهش
آن آشنای دنبال
تا لحظه در نهان بود
کورمال آن سالها
دنبال زندگی بود
تا آن نفس برآمد
طغیان شد آن نگاهش.
که نــاید به رفتـــن مر او را نیاز
-------------------------------------------------
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
------------------------------------------------
شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما
بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد
-------------------------------------------------
چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان
که دردسر کشی جانا گرت مستی خمار آرد.
فردوسی و حافظ دو کاندیدای
ای عاشـــــقان فــــــردا
دریــــا به موج خبر باد
این شــور و حـــال دردا
کــــارت به دل ثـــمر باد
بـــارا به حــــــــــق الله.
سبز باشید.
ثبات ریشه ات درفصل دیدم
بسی با آن همه خشکسالی زار
امــــید سـبز رویت بــرگ دیدم.
سبز به روز بود
شقایق ها
چه خندان رقص می کردند
از آن روزنه ها
تو گویی
قلب آسمان تسخیر می کردند
و ناگه
انقباضی در گرفت
سیاه ابری مخوف با سایه اش
خورشید رخشان را کبود
روی سبزقلب آن شقایق ها نشست.
بار خواهم گشت
و آهنگ آرزو
هوای شکفته ای
در مسیر سالیان دردآلود
تنفس می کرد
شب در صدا می لرزید
و روز
هوای سرخوشی از فراز فردا
در خود به همراه داشت.
جـــــانـــا توکـــامل از خــــودی نگهی کن
زآستین بزرگان هـــــزاران خون می چکد
درآ که در دل خسته توان درآید نگهی کن.
................
شاید از پیاله دل ز امید صدائی شنوم
با رسیدن گــــل به نــــوید ندائی شنوم
صـــــــبا بجوش و بخروش که در دلم
با همه جوش و خروش خاطری شنوم.
من
این نفت و گاز و آب و برق را
مجانی می کنم.
اون پدر و پسر دیوانه بودند.
سخن تاریخی حضرت.
قصه ها جاریست
شب کبود تنهایی
خاطره می گوید
تکه های سرخ عشق
ریخت
بر کتف تنهایی ات
با زخمهایی
که از تکرار شکایت
قیامت بود.
از مسند قـدرت کشیدندم زیر
با حسرت و درد نشستم در زیر
آخر این دنیا به کام کیست ای پیر
شرح اندوه خودم گفتم بسی دیگرزیر.
بوی محبوبه گل در سحر است
عشق و آرمان نگاه
پر خطر است
کار ما هرچند
بازتاب ز نور
انتخاب بی شک
رای در عمل است.
ای حوری درمان عشق
بیا تا بوی سکوت را بشکنیم
بیا تا از هزارتوی جنگل عشق
فــریاد نغمه سر دهد
بیا تو ای خوشبوی گل و گیاه
پرندگان به بوی تو سرخوشند
بیا تو ای همیشه جاودان
ای همیشه سر سـبز
پرچم به نام تو می وزد.
شراب اشک من خمره پــــــــاک توست
زمانه اینچنین قطره قطره پاک می شود
اگر چنانچه تن و روحم نگاه گرم توست.
عـــشــــــق در اوج روان کامــل دواست
همچنان کانون عشق فصلی است سترگ
درد و درمان سرای مهربان آخر کجاست.
در برکـــــه افسرده ی دل ناشادم
رنگی بنما هزار دشت شادان کن
یاس را خنده کن درین دل ناشادم!
خیال دلفریب ناتمامی است
خورشید بارها گذرگاه چشم من بوده است
پشت آن خاکستر تشنه ابر
مرد آنم که بگویم
آن طرف در افق
گفتگو با سرزمین من چیست.
شاخه ها در سیاهی جنگل
و خواب هر لحظه
سرشار باید کرد از هستی
تو ای بهترین
بی شک
از تشنگی خسته ای
حال این رویای فرسنگها تشنگی
چشمه ی آب در سایه
می باید جست
از خستگی.
با نخستین نگاه تو
مست و شیرین
حدیث مهربانت آغاز شد
حدیث مهربان نگاهت
در فضای باغ
چشم من باز نگاهی کرد
روی آن پنجره باز
روشن تا به ساحل
بی هیچ
روشنتر از لذت خواب
آغاز شد.
مژده نمی دهم
به خستگان دل
اما
اگر پای کوبی بر سقف زمین
شاید
شیدای دلی رقصد
در باغ صبای شور.
در دل سبز فصل اندیشه
کنکاو می کند
کوتاهترین فصل زندگی
این منصفانه نیست
امــا رویای دیگری
در سر ندارم