باز آمد بهاران

عنبرافشان به تماشای

باز آمد بهاران

ندانم که سوسن آزاد

باز آمد بهاران

فریادرس عاشق مسکین

باز آمد بهاران

گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین

باز آمد بهاران

به رندی و عشق مبارک بادا.

 

حاجی کجا و نوروز!

دست شما

               پیروز

روز شما

          هر روز

                  نوروز باد

                              نوروز.

حاجی اومد و نوروزش

حالا چرا حاجی و ن روزش

حاجی که عاشق نوروزش نیست

حاجی ببخش

توکه نوروزت نیست.

ج و ک سال

حاجی - نوروز با عمامه اومد

همه در جای خودش

 خشکیدند.

آسمان پیداست

بوی سبز بهاران است

عشق علی

با دراویش چه گذشت!

در کدامین سوی

عرصه کارزار 

               ترک شد

ای عشق علی

با تو هستم

برای فتح کدامین قلعه پنهان

با شما چنین شد

 زمین در نخست

           گهواره تا گور است

عشق علی

          کجائی!

 برای فتح عشق می ایم.

برای بوسیدن دختری

پرچم سه رنگ را

برگزیدم

سرخ شدم

زیر چراغ شهر

عکس

بوی یاس سپید می پراکند

               در خواب من

چه خواب هائی

که در چشمم

بهار سبز می روئید.

 

زندگی

شد و هست و شود

عشق

را عمر دیده

بی شک

عجیب نیست

چنانچه

مهتاب

کاهش شب پنداشت

و خورشید

تماشای فریاد.

سالها رفته از تاروپود زمان

رفته همچنان از تنت در زیر خاک

یادت هست

 آن زمانها که می سرودی آرمان عشق!

حــال

 بچه های تو در تکاپویند

 بهار می آید

 نرگس رخ می نماید و

شقایقان صحرا

 مـد زمانه است

 لخت و شیوای عشق.

باد پرده راز را با خود برد

با هم اندیشی

دگر بار

می توان باز جست

پرده اسرار را

خواه جان دهیم به یکباره

یا جان خریم هزار بار دگر

جان ایام

 در گرو این باد دگر باد است

خواهش اندیشه می باید

به یکبار نه هزار بار دگر.

بوی جوی مولیان آید همی

                            یاد یار مهربان آید همی

مولانا.

ما آدمها

قرن و قرنهاست و سالها

به خــدا شک داریم

یا که در جای خدا لــم دادیم

و در ایام خود

از انسانها جنگ داریم

خون سرخ می ریزیم

دهنش می بندیم

و به دار آویزان

دارفانی را ودا می گوید

ما در ایام زمان

خیلی بسی کم داریم

و به پیشانی عشق

رسوائیم

ما به تاریخ انسانی خود

می بالیم

ما به خود می بالیم

و خـــدا

انسان نیست

ما به تنهائی خود غمخواریم

ما همه قدرت و ثروت

عیش و عشرت

ما همه مرگ همه نیست

خدا کم داریم

ما قرنهاست

که به نام خــدا می بالیم!

 تولدت مبارک

 لحظه آمدنت

ساعت خاطره ات

 با همه درد و مشقت مادر

 گریه و ناله و زارمی کردی

شاید این خاک زمینی به مشامت نبود

 رنج و ژرفای سیاهی انسان

 به کنامت نبود

 اما باری چندی

 خنده هم می کردی

 گلی بر گونه مادر

هر چند

 با درد می شکفت

حال با این همه سال

 میراث محنت روزگار

 و دست کوک های در کار

 چه گلی کاشته ای

باشد  با خاطره و ماهی سرخ ایجاد

 فرجامی شود

 در طلسم بیدار.

پرده اسرار

از هر قدمش

در سفر راه دارد.