حکایتی جاریست
صدائی از فـردا
اوج می گیرد
از آمد و رفت چشمها
مردمکان آزادی
لبخندی می زنند
گل سرخی پرتاب می شود.
حکایتی جاریست
صدائی از فـردا
اوج می گیرد
از آمد و رفت چشمها
مردمکان آزادی
لبخندی می زنند
گل سرخی پرتاب می شود.
آبستنی است شورانگیز
و آفــتابی
که اوج می بخشد
زنده دل را
بیگمان
باید باور داشت
این خطوط زنده و زیبا را
پیروزی عشق نصیب تو باد.
مـــهوار دلم
جنبشی هـردم درین صحرا دلم
تاکنون
صبح و شبم دریا دلست
من چه گویم
عاقبت صبح هـمدمم.
اگر بازش کنی خیلی شکفته
مثال رنگ گلهای بهاری
نمادش شرح آزاد رهائی
که در دلهای عاشق باز گفته
به این آدم و آن دلبستنی نیست
به خود دلـــبند که در صحرا نشسته!
هوای عاشقی در این و آن نیست
همان خواهی که از این مردمان نیست
بپرداز و برو در کنج خلوت
که های و هوی اینان بی خطر نیست.
که کرد
با فکر رهت نگه سحر کرد
که کرد
در جایگه حس نهانی ست
ای جان
این طریق رندی عجب کرد
که کرد.!!
گر نیانجامی زدید
مرگ و میر مردمان با هر شدید
عقل را نتوان گرفت ازهرکه دید
حافظا گوید:
گل بی رخ یار خوش نباشد
بی باده بهار خوش نباشد
رقصیدن سرو و حالت گل
بی صوت هزار خوش نباشد.
هزاران هزار شاخ بلند
در خیابان
نقش بستند
شنیده ای نمی دانم
اما بودند.