سبز نشان روئیدن
تصویر کامل بهار
لبخندی از دریچه ی تاریک
چون بودن حقیقت
در زمان سرگردان بی آرام
سبز مشعلی در صحنه ی دروغین زمان
و رهائی در فواره ی فریاد
لرزش دست و دل
تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
راستی
با تو دیشب در کجا رفتیم.
سبز نشان روئیدن
تصویر کامل بهار
لبخندی از دریچه ی تاریک
چون بودن حقیقت
در زمان سرگردان بی آرام
سبز مشعلی در صحنه ی دروغین زمان
و رهائی در فواره ی فریاد
لرزش دست و دل
تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
راستی
با تو دیشب در کجا رفتیم.
به سرسبزی و یگانگی
رای می دهم
به شعری که سروده ام
دمی تکان می دهد
برگها به آرامی تکان می خورند
هوایی درهم می آویزد
بوی خانه
بر سینه ی خاک می ترکد
انگاری
گلوله ای در تاریکی شب
جرقه ای روشن کرده است
بوی سپیده دم
همچنان
دماغم را به خارش می کشد.
آیه ای ست
زندگی شهریست دراز و طولانی
که اگر دوربین گوگل داشته باشی
زنی با زنبیل خالی می بینی
ریسمانی که مردان و زنان به آن آویزان
طفلی بی کفش از مدرسه برمی گردد
و در این حسی است
ماه و خورشید ولش
عشق
بهانه سادگی نهال گلهاست
در باغچه خانه مان.
به یاد فروغ فرخزاد
صورت زرین نگارت
لبت عاشقانه است
درین فصل خلوت عشق
با تو
تا در انتها
شبم را مست گردان
تا سحر عشق.
بی شک
بهترین راه
تجلی خنده است
که از سراپایش عرق ریزد
و چه
دردآلود و وحشتناک
که آدمی به دار آویزد
و باغ بی آواز ماند
خاموش و خالی...............
و شبیه در روز روشن آرمیده بود
خوابم را خسته کردم
جسمم آنچناکه که می بینی
در محوری به جسارت در حرکت است
کارزار تحول را بین
گویی
حرکتی شمارشگونه می نوازد
آرام ارام
با سمفونی دستان تــو.
با عصیانی فواره ئی
چون روحی سرگردان
در زیر تنگه ی سنگی
جای گرفتیم
بوی کلام تو بود
و عطر دهانت
که از آب تا مهتاب
گسترده بود
و رهـــائی
چون دود مشعلی
در دلمان
وسوسه می انداخت.
دست بگردانم
درآن همه گیسوان موج پنهان
که از شوق تو
مرغ دلم پر می زند
در آشیان تو
صبح روشن
اسرار نمی خواهد
این شب است
که از سماجت و اصرار
دست می باید کشید.
پریده رنگ و فرسوده
خانه اجاره ای فرسوده
کودکی رنگ پریده می گرید
این بغض بی صدای همیشه
در حیاط تهی
زخم بر چهره دارد
او بیگانه مانده
با نفس خشک گامها
گام فقیر مغرور.
درست پیمان باش
حریف خانه و
گرمابه وگلستان باش.
حافظ
روز بهاریت مبارک باد ای کارگر
ای عاشق پیکار
ای راه نوید سرشار
ای دشت فراخ پربار
ای روشنای اقتصاد در کار
ای غـــریب!
ای کـــــارگــــــــر
روزت مبارک و
بـــــهــــارت شادباد.
که عاشق بکشند
خواجه آنست
که باشد غم خدمتکارش
حافظ
با تو
سهیم بودن
چه زیباست
زمانی
که دریابیم.
ازین بیهودگی
بر سینه هاشان
بوسه را پاک باید کرد
چرا که
انقلاب نگاه
در کردار
چیزی نگفت
گلوله را
ازین همه سالها
باید پاک کرد
ازین همه سینه های زلال.
در بهار جاریست
یا در این شهر
شاخه هایی
که به سوی نور
فریاد می کشند
شک هم راوی گفته است
که
نگاه ها تهی مانده از نور.
همچنان
آب می چکد از قواره اش
مثل شیر آب خراب شده حوض خانه
چکار کنم
عاشقم مثل آب رکن آباد
نظر به حافظ می افکنم
بر سر آنم که زدست برآید
دست به کاری زنم که غصه سرآید.
چگونه است
که تجاوز
به تو انسان می کند
با زبانی باکره.
انبوه عطر گلهای بهاری
اگر قانونی! تراوش نشود
بوی شاعر می دهد
گیرم ازین حرف
پکیده شود درکت
نخ حرف از سر انگشتانم پرید.
تا شاید
شبی
چهره ات نمایان شود
و در روز
خورشید گونه.
این بازوی همیشه بهار پرکینه
نشسته
در نگاه تودرتوی تو
بازگو
آتش دل پرنویدت
ازین سبز پرخروش.