تو با کدامین باد می روی
درین سرای پاکباز عاشقان
از هزاره های دور
به هر قدم
نشان پای توست
چه تازیانه ها و دارها
که از تاب عشق تو آزمود
هنوز آن سپیده
آن شکوفه زار
نور کهربای آرزوست.
میکسی با ه-الف -سایه
تو با کدامین باد می روی
درین سرای پاکباز عاشقان
از هزاره های دور
به هر قدم
نشان پای توست
چه تازیانه ها و دارها
که از تاب عشق تو آزمود
هنوز آن سپیده
آن شکوفه زار
نور کهربای آرزوست.
میکسی با ه-الف -سایه
که مرده ام !
مرده ازین حال
که نتوانسته پر کند
اندک بار زندگی را
مرده ازین دست
که زمان روزگار
همواره خنجریست
در برابر بار گرانبها
که در سرانجام مانده است
دیر زی و شاد باش
سبز آید هــمی.
انسان حیوانیست اندیشمند
پر ادعا و همواره ضعیف
از گرسنگی شکم باد می گیرد
و از فرط سیری شکم باد
دانسته سر بلند می کند
و در وقتش
سر به خاک می افکند
گریان وجود می گیرد
و در مرگش می گریند
تاروپودیست بی سرانجام
عشق می ورزد
به آنچه داردو هست
تارش پــود می شود
به آنچه داشت و بود
در یک کلام
انسان ادعائیست که در پوچ نطفه می بندد
خدایش بیامرزد.
پایان واژه ها
هــوا خوب رقم می خورد
گیسوانت
آغــاز واژه است.
جامی به دست و سربلند
آوازه ای به لب دارد
سرشار از لحظه ها
..............
عاطفه
به تماشای دم صبح
عرق کرده است
خوشگل با این همه بزگ
معنایش
فاصله دو لبخند است.
چیزی نمی گنجد
سیب سرخی شبیه تو
شکوهی دارد
روشن تر از صدا.
.................
ابرها
ترانه های افسوسند
مشروب عشق بریز
در انگاره های فیروزه.
ای اولین انسان
زمین اسیر تو شد
ببخشید
زمین
غرق (عرق)شره های سرخ تو شد.
.....................
تصور می کنم
چیزی تکان می خورد
آه ببین
قطره ها موج می شوند
ببین چه زیباست.!
بوسه می پراکند
برهنه بر ریشه
باران می بارد.
...................
در شعله ی آتش
عشق
نشسته در خاکـستر
دل فــــریاد می زند.
کمی خاک بپوشان
طبیعت
همه را
می پوشاند
اشکت را نگهدار.!!
خاطراتم تکان می خورد
شب ها
غرق تاریکیست
فــردا
سرچشمه روز است.
باز می ایستم
بر نیمکت
راحت می نشینم
جـــهان
در حرکت است.!!!
که جان دارد و جان شیرین خوش است
ازین بیت شیرین سعادت سراست
میفکن زدست کز نهایت صفاست
بیاندیش که این جان جهانی متاست
خدای را ز پندار انسان رهاست.
که پیش چشـــم تو فارقم
حسن حد کــمال نیــست
به فریادم رس که عاشقم
چنان پرشده فضای سیــنه
که فکرم گم شده در رهم
بســته بودم قراری که بود
ازین نقش بی تو سرخمم.
از عشق و عاشقی دردی که دارام
بیا با خود مکن آزار و زاری
که من هم با خودم آزار دارام.
مو از بسکتبال دور و غریبوم
ازین جام جهانی هیج ندیدوم
مبارز حامدان اصلا ندیدوم
خدا کاری کنه تا پر بگیروم.
تو که بینی این رونوشت
در یک کلام از سرشت
من عاشقم ای زشت.
می گردد تا به امروز
دور روزگاران را چه شد
سیل شد از بهر باران
سرنوشت زندگی
با ماتحت دریا را چه شد.!!
رها شد ار حجم سکوت
با چند اتفاق آبی
در وقت سپید.
ساختاریست
بشر ساز
بازگوی تمام عرض اندام
زبان
نوع اینترنتی ایزد
که از فایل اندیشه بر می خیزد
و تا کهکشان فرکانس می فرستد
بازگوی بخوان
به نام خدایت
که تو را آفرید.
مجلس رقص هم آزارم می دهد
هر چند
تمام روزها عاشق نیستم
اما عقل از سرم نمی رود
در سیاه و سفید شب و روز آمدنی ست
درست مثل عکس ها
یا تکان خوردن تصور در آینده.
با واژه طلوع
شکفته می شود
شب در سخن نیز
آینه را
با آب پیوند می دهد
به گمانم
روز از دیده
به یقین
باور می یابد.
فردا
همه سرها
در بند زنجیر
روزه دار و روز دار
پر اندیشه
به سوی رهائی
فریاد می کنند.