پژواکی است
در رقص راز
و انگار جاودان فردای آفتاب.
پژواکی است
در رقص راز
و انگار جاودان فردای آفتاب.
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
رهرو منزل عشقیم و ز سرحد عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
سبزه خط تو دیدیم ز بستان بهشت
به طلبکاری این مهر گیاه آمده ایم
حافظ
رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود
یاد باد معجز چشمت به کمند
جز من و ما نبودیم و خدا با ما بود
یادباد ازاین حرکت همت به کمر
راز این پرده برون است و برون خواهد بود
یادباد آنچه حافظ و ساحل بگفت
تا دم صبح قیامت نگران باید بود.
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی ترانه رگهایت
آفتاب را طالع می کند
دستهای بلند جاودانت
حضوریست بر مداری جاودانه.
مرگ را در یک نگاه خاموشی است
عاشق چه کند گــر نکــشد بار ملامت
ما را بکشند و رودبار سبز روان است.
ودر قلب ایمان گوهری
تو محبوب ترین موج سبز دریا را
در آغوش ساحل باز کردی
وقتی که آمدی
سرم را فراز گرفتم
به اندازه ای که سربزیر نباشم.
که من هم رنگ سبز را دوست می دارم
سبز بوی این چمن یا آن درخت
سبز روی خرم گندمــزار
من گمانم
باغ انبوهی فرازش روشن مهتاب
شگفتی آفریند با شروشورش.
عطسه ای کردی
گویند صبراست و انتظار
و فریادی است
که در شنل سبزت نهفته مانده است
یا که عطسه ات
در اثر بیرون راندن حجم متراکم گازهای کشنده ای است
که در هوای پیرامونت متمرکز شده است!
حال بگو در میدان این شهر
سرت هم بالا بگیر
سلامت باشی.
با تو بر می گردم ای راز
شب و شبها در تو حدیثی است
روز و روزها روشنی من و ماست.
با تو می توان کرد فـریــاد
ازاین همه سال آسمان بارانی
با تو می توان شد دریـــــا.