برگهای سبز پرسش باریدن گرفت
لب درون آب سکوت غرید
چشمهای گنج سایه خیز
در عبور جوشان هوش درخشید
هزاران ستاره خروشید.
برگهای سبز پرسش باریدن گرفت
لب درون آب سکوت غرید
چشمهای گنج سایه خیز
در عبور جوشان هوش درخشید
هزاران ستاره خروشید.
با تصویری در خطوط لبخند بر چهره
گفت این که می گویم به قدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست
با بیان گفته ها باران باریدن گرفت
تو گویی این زمین فریاد روییدن گرفت
خداوندا نگهدار از زوالش
مکن از خواب بیدارم خدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش
سرود سبز و جانان نوایش
خدایا نغمه ای دارد سرایش.
جوانها همه در خیابان کارساز
کسانی که بد را پسندیده باز
ندانم ز نیکی چه بــــد دیده راز
اگر پارسا باشی و پاکــروناز
طریقت شناس و نصیحت شــنوباز
با الهام از بوستان سعدی
در کنارت می مانم
روح خواب گلستان
نرم و چالاک به پروازست
راه در معبد دریا را بگشا
سبز و سیراب و سراینده
شقایقها خوش تر از من
گوش آفتاب را
در شبنم شهد گل می مکند.
نور سبزی در هوا پراکنده شد
از حجمی در انتهای باغ
و عمق خورشید
در انتظار افق
جرقه زد
گویند جرقه یا که رعد برقی در گرفت.به هرحال با صداهائی همراه بود.
با نفسهای شعله وار این درختان
که من دیدم
کشتگاه برگ و داد
چهره ای فاتح گرفت
و با این تصویر عشق وشور و شوق و یکرنگی قالی فرش خیابان شد.
بعدش دیگر به خاطرم نیست.می بخشید.
دره را
در امتداد آن همه تپش
به نغمه وامیدارد
روز سبز یقین
چون پروانه ای
ظریف و کوچک و عاشق است
هراس مدار از آن همه بی هودگی
چرا که عشق
حرفی بی هوده نیست.
ترنم اتاقت
زیر این میزوصندلی و کمد لباست
طعم این خانه پر از واژه می باشد
از صبح تا شب
واژه ای تهوع آور یا معطر
چای را باید دم کرد.
سکوت را
در چشمم
شکست
به شعرهایم آشنا و
به خوابهایم ناباور
چرا که خواب را
اعتمادی نیست
اما چه گویمت
که در روز
به آن روشنی آفتاب
آخرین زیبای چشمش
با گلوی خونین را دیدم
و به باور
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند زدم
چه کسی سکوت را در چشمم شکست.
هرآنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
هان مشو نومید چون واقف نهی از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ارسیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون ترا نوح است کشتی بان زتوفان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور
حافظ حقیقت جو