تصویرت در آسمان
نقش می بندد
بالای سرم ایستاده ای
می بینم نگاهت مانده است
کلامی مواج
در صبح آواز می خواند.
+ نوشته شده در یکشنبه ۴ مهر ۱۳۸۹ ساعت 22 توسط m.sahel
|
نقش می بندد
بالای سرم ایستاده ای
می بینم نگاهت مانده است
کلامی مواج
در صبح آواز می خواند.
شب پره می پرد
گویی در دستهایم
شمعی روشن است
گاه فکر می کنم
ستاره باران است.
آن نقش افرین در آفرینش
الف - لام -میم
بگو که تو در خانه نیز آزادی
باز گوی نگاه روشنت را
ای زیبا روی آفریده شده
ای انسان
ایزد
تو را آزاد آفریــد.
مادر نالان
دل پدر تنگ آمد
جهان ناپیدا
سیل در پاکستان.
.............................
مشت ها
در نگاه ابرها
دودهای حلقه واریست
باران حل مسئله است.
آزادی.
که بر نقطه جان تو نگه اندیشد
خرم از زلف رخت
عاقبت از منزل تو اندیشد
بلبل از فیض گل آموخت
دلربائی همه آنست که عشق اندیشد
گل در اندیشه که چون عشوه کند
من انسان رهائی همه را اندیشد.
دگر بیندیش که سرم
سر از نمای سخنم
نگه بیفروز که منم
زمان ازین خلق رهم
من آن هوای در رهم
تو آن بیندیش نگرم
که زندگیست درد سرم.