اندکی از اختیار کردم رها

سعی خود را چاره کردم با سوال

در نهان جار سرا  دیدم جفاء

از نهان رفتم و کردم آشکار

با خودم گفتم که ای بیچاره بال

بگسل ازین  درد و فغان نابکار

کن رها آن فصل دربند و جفاء

خویش را با آن ملامت ها مبین

دم مزن پیوسته از مهر و وفا

دور را بشناس و نزدیکتر بیا

تا که خورشید جهان آید به کار

از دل آشفته ی این ناشناس

ساحل دیوانه و مجنون و آس

یک صفت- یک رنگ دارد ای خدا

عاشق و سبز دراویش است و باز.