اندکی از اختیار کردم رها
سعی خود را چاره کردم با سوال
در نهان جار سرا دیدم جفاء
از نهان رفتم و کردم آشکار
با خودم گفتم که ای بیچاره بال
بگسل ازین درد و فغان نابکار
کن رها آن فصل دربند و جفاء
خویش را با آن ملامت ها مبین
دم مزن پیوسته از مهر و وفا
دور را بشناس و نزدیکتر بیا
تا که خورشید جهان آید به کار
از دل آشفته ی این ناشناس
ساحل دیوانه و مجنون و آس
یک صفت- یک رنگ دارد ای خدا
عاشق و سبز دراویش است و باز.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۸۷ ساعت 19 توسط m.sahel
|