دریــا پنداری انگار
پوشیده از اجـساد
جنبنده مـا نگاهیم
انگار کـمی خیزاب
هرگز سفر چنین نیست
بی عشق و آدمیزاد
عطر دهان تو را
بـو می کنم هزاربار
در مسجد اهــورا
نان است و عشق و مستی
چشمم طلوع به آفتاب
زرتشت بـامــدادان.
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ مهر ۱۳۸۷ ساعت 18 توسط m.sahel
|