دریــا پنداری انگار

پوشیده از اجـساد

جنبنده مـا نگاهیم

انگار کـمی خیزاب

هرگز سفر چنین نیست

بی عشق و آدمیزاد

عطر دهان تو را

بـو می کنم هزاربار

در مسجد اهــورا

نان است و عشق و مستی

چشمم طلوع به آفتاب

زرتشت بـامــدادان.