از کنج خانه بیرون آمد
تا به هوای تازه و پاک رسید
خسته ی راه
در سایه بیدی پناه و آرام گرفت
باری در این راه
چشمش به لحظه ای دوخته بود
روز و ماه و سالیان سال
خواهش نگاهش
به بالا بود و
امید و آرزویش بر خاک زمین
سکوتی بی جنبش
تا آن فـــــریـــاد!
در گـــلــو
نشسته بود
رقـص لـرزان شــمــع
انگاشته
که بر بستر سبزه ها با عـــشــق
پــیــونــد می خورد.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۷ ساعت 21 توسط m.sahel
|