صفحه ی آسمان بر سر

هیاهوی بسته های پی درپی

طناب تور ماهی های کشتی

راه بزم نیست

عرشه همچنان

در تکاپوی جاشوان پرطنین است

گاه چیزها

که انسان خیال می کند

دیده است

لاجرم غروب و سپیده دم!

خورشید

بر امواج دریا برق می اندازد

بنفش و بوسه وار

چرخش شنیدنی گام های نورانی موج

ماهیان درخشان امواج نیلگون

و بــوی نفت و گـاز

بر کف آب گلرنگ سرگردان

زاغ چـشم مـوج می زند

در این تندباد احاطه ی سرمست دریــا.