عاشق راه صبحدم

اسب سپید وحشی

با آن همه روز و ماه و سال

در انتظار صلح و دوستی

می دوید گیج

آن همه عشق

به دنبال ماه

چشمهایش کبود آسمان

به انتهای راه دوخته بود

گلوی خانه پیله کرده بود

تا رقص خنده ها

و مــاه در اندامی سپید

با بغضی متورم

روی تخت خانه

            روشن افتاده بود.