عاشق راه صبحدم
اسب سپید وحشی
با آن همه روز و ماه و سال
در انتظار صلح و دوستی
می دوید گیج
آن همه عشق
به دنبال ماه
چشمهایش کبود آسمان
به انتهای راه دوخته بود
گلوی خانه پیله کرده بود
تا رقص خنده ها
و مــاه در اندامی سپید
با بغضی متورم
روی تخت خانه
روشن افتاده بود.
+ نوشته شده در جمعه ۴ مرداد ۱۳۸۷ ساعت 0 توسط m.sahel
|