دهانش باز شد

که باید

صحبت و درد و دلی

با این و آن

در خیابان و ماشین و قرار

آسمان بر سقف بود

گریه ی ابر باران

و لب تازه لطف سخن

چشمهایش

حس انگار و دگرگونی بود

سرخ رنگی بر لبش

مژده پدیدار به دیدار می شد

اشتیاق

در حجم

 کمان می کشید

و

 تــازه

 همچنان عجول می خروشید.