دهانش باز شد
که باید
صحبت و درد و دلی
با این و آن
در خیابان و ماشین و قرار
آسمان بر سقف بود
گریه ی ابر باران
و لب تازه لطف سخن
چشمهایش
حس انگار و دگرگونی بود
سرخ رنگی بر لبش
مژده پدیدار به دیدار می شد
اشتیاق
در حجم
کمان می کشید
و
تــازه
همچنان عجول می خروشید.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۷ ساعت 1 توسط m.sahel
|