با آن همه هیاهــو
درختی بودی که سامانی در برت داشت
ســرت گیج مــی رود
اگر که لای شاخه هایت را ببینی
چــشــم پـرندگان بی آشیان را ببین
افتاده بـودی و درختی نبودی
اگــر که صبح
روشنائی خـورشـید بـزرگمـهر
در درون کوچــه های شــهـر
ســپــید بر گـردنت
طــــوق مــی انداخـت!.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۷ ساعت 23 توسط m.sahel
|