با آن همه هیاهــو

درختی بودی که سامانی در برت داشت

ســرت گیج مــی رود

اگر که لای شاخه هایت را ببینی

چــشــم پـرندگان بی آشیان را ببین

افتاده بـودی و درختی نبودی

اگــر که صبح

روشنائی خـورشـید بـزرگمـهر

در درون کوچــه های شــهـر

 ســپــید بر گـردنت

                طــــوق مــی انداخـت!.