با سخن آرای چو مردم بهوش

یا بنشین همچو بهائم  خموش

عاشق مردم سخن سعدی شیرین سخن

بیا تا برآریم دستی ز دل

که نتوان  برآورد فردا زگل

به فصل خزان درنبینی درخت

که بی برگ ماند زسرمای سخت

برآرد تهی دست های نیاز

زرحمت نگردد تهی دست باز

بخت بازآید در که یکی چون تو درآید

روی میمون تو دیدن در دولــت بگشاید

عـمـر گرانمایه درین صرف شد

تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد

که رحمت بر آن تربت پاک باد

             سعدی شیرین سخن