یک خاطره (از زبان محمود)
با اجازه
یک خاطره برایتان بگویم
همین پارسال
توی نیویورک
با یک کاروان سنگین در حرکت بودیم
بیست و سی ماشین سیاه
که وحشت بیاندازد
در دل مردم
مردم کنار خیابان
ایستاده بودند
همان یک ثانیه
یک دختر بچه ی دوسه ساله!
در بغل مادر
با زبان اسپانیائی
به من اشاره کرد و گفت:
اون محموده.محمود.!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 23 توسط m.sahel
|