به پاس شاعر زنده یاد بوشهر منوچهر آتشی

پرسیدش از این همه گم شده

در قلعه های سوخته ره باز

ای اسب سپید وحشی

برکش نعل خنجرت

ای عزم سترگ بیابان

آتش بزن

بر ریشه ی خشم سیاه

خورشید

بارها گذرگاه گرم تو بود

از اوج قله

تا ستبر سحرگاه پرنسیم

مهتاب

بارها با تو آواز می خواند

عطر تپه ای به ساحل شبها

چشمان سایه گستر مهتاب

در باغ شعله ها

با رویای دشت و چشمه

در تو

چراغ شعله می کاوید

مانده ام

بیدار چشم

در سینه ی تیره تابان.