ناگهان

از پس گذشت این همه سال

برای بقا

در مرگ بی صدا

و در اوج رخوت و بی خبری

چند کلام

که بازتاب یک جور روح کودکی است

تا فکرهای تو

در ریه و قلب قطار ایستاده

شروع دوباره

حال روز از نو

میان ماهیان تاریک اعماق

به ساعاتی که دریا هیچ نیست

مگر همهمه ی هول هستی

به جستجوی آب حیات

و سرنگونی تاریکی

با چند پله نگاه

به شاخ و برگ درختان

و یا خیره

به سوراخ معما

معمای تازه

اشباح

در رفت و آمدن رازهای پرده می ترسند

اما نگاه ستاره در دوردست

سکوت مرموز را می شکند

و من در اندیشه ی

فروبردن هاله ای از وهمم.