ناگهان
از پس گذشت این همه سال
برای بقا
در مرگ بی صدا
و در اوج رخوت و بی خبری
چند کلام
که بازتاب یک جور روح کودکی است
تا فکرهای تو
در ریه و قلب قطار ایستاده
شروع دوباره
حال روز از نو
میان ماهیان تاریک اعماق
به ساعاتی که دریا هیچ نیست
مگر همهمه ی هول هستی
به جستجوی آب حیات
و سرنگونی تاریکی
با چند پله نگاه
به شاخ و برگ درختان
و یا خیره
به سوراخ معما
معمای تازه
اشباح
در رفت و آمدن رازهای پرده می ترسند
اما نگاه ستاره در دوردست
سکوت مرموز را می شکند
و من در اندیشه ی
فروبردن هاله ای از وهمم.
+ نوشته شده در شنبه ۳ آذر ۱۳۸۶ ساعت 17 توسط m.sahel
|