در عشق
ضیافتی داشتم
تـنی
که در خاک و خل
غلت می زد
در شبی بلند
در اندام نیمه باز تو
که د رخود نفس می کشید
و بویت
اشاره ای از تنم را
در می نوردید
گوئی تمام جسم و روحم گرم شده بود
یا که داغ و سراسیمه
آغوشت
مثل هوای دوگانه شهریور
در من قدم می زد
از یک طرف
در گم شده شب
ماه بی تاب بودی
و در آن طرف
انگشت های سرنوشت
روی تنم کشیده شده بود
دستهایم مثل موریانه
در تب و تاب بود
گاهی
نفس کشیدنت
ریشه در جانم می دواند
تا گوشه ای از خاک
که در هوای سالم و بکر
رشد طبیعی ام را
باز می یافتم
و در زادگاه تنم
دوباره می روئیدم.