وه چه شبی بود
درآن مه گرفته شب
که گوئی کسی به پنجره می زد
اما شرشر شبنم مــه بود
که صدا می زد
در آن حال و روز احوال
از مــاه مهتاب
خواهشی یا که تمنائی خواستم
تا که لحظه ای
او را در آغوش گیرم
بی پاسخ
لخت و عریان
ول کرد
تن سپیدش به ســـویـم
وه چه شبی بود
به یاد ماندنی
عـــشـقم به نثارش
زمــین را به تماشایش
پــاک و بی غـش
ول شدم
بی شــک
بر این زمین عبث
در ان حال و لذت
در گوشم
زمزمه ای کرد
که می گفت:
بر این زمــین عبث مرو
بیافرین- بیافرین.
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۸۶ ساعت 17 توسط m.sahel
|