دستهای سرد تنم
لنگان لنگان آورده ام(باعصا)
در شهر خیال تو
تا که در خلوت شب( یواشکی)
در دستت گذارم(به کسی نگی)
چرا که
عطر شهر(خفه شدم)
بوی بن بست می دهد
دیوارهای شهر
در سحرگاه
به نماز گذارده ام(آویزانند)
تا تو
در سحرگاه
پروانه ها را
به رقص پرواز درآوری(رقص کمر)
و دلم ناشتای نوازشت(کله پاچه)
با باوری بیقرار از عطش.(لیموترش و عرق).
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۶ ساعت 23 توسط m.sahel
|