حافظ و من
حافظ را دیدم
خسته و آهسته پا
با بشکه ای در دست
به سویی می رفت
با عرض ادب سلامی کردم و گفتم
حافظا
با این حال و روز و بشکه ای در دست
به کجا می روید
گفت:کاکو
می روم
تا فانوس اتاقم را روشن کنم
گفتم:بشکه آب و روشنائی فانوس؟
گفت:کاکو خیر.آب روشنایی است و در شیراز نیز بسیار
گفتم:اگر فضولی نباشد .پس چیست.
گفت:کاکو بشکه نفتی است برای چراغ فانوس خانه
گفتم:خوشا به حالت ای حافظ
گفت:کاکو تا بحال کسی اینچنین خوش بحال نگفته بود
منظورت چیه؟کاکو
گفتم:خوشا به حالت که اهل شیرازی و
بشکه ای نفت در دست داری
گفت:کاکو مگه تو اهل کجائی
گفتم اهل بوشهر
گفت کاکو خوش به حالت
چرا که فایز را داری
گفتم فایز شاعر به چه دردم می خورد
وقتی نفت در چراغ فانوس خانه ندارم
حافظ با تعجبی بسیار گفت
عجب کاکو
بوشهری و بی نفت؟
نفت ما هم از بوشهر است
لحظه ای بعد
بشکه نفت را به زمین بگذاشت و
برفت.
در آن حال و احوال زمزمه ای کرد و شنیدم
که می گفت:
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم
کاکو:برادر