باورم نیست

ستاره ای می درخشد

روز هجران و شب

به پایان است

پنداری

از شگفتی های ناباور

حافظ رند می گفت

نگار من

که به مکتب نرفت و

خط ننوشت

به غمزه

مسئله آموز صد مدرس شد

چو گل

سوار شود بر هوا

سحر گه

مرغ درآید به نغمه

باور اگر

گلی

از این دیده و خون برآید.