باورم نیست
ستاره ای می درخشد
روز هجران و شب
به پایان است
پنداری
از شگفتی های ناباور
حافظ رند می گفت
نگار من
که به مکتب نرفت و
خط ننوشت
به غمزه
مسئله آموز صد مدرس شد
چو گل
سوار شود بر هوا
سحر گه
مرغ درآید به نغمه
باور اگر
گلی
از این دیده و خون برآید.
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۶ ساعت 17 توسط m.sahel
|