سنگ و ریگ عشق

با عصیانی

در آشفتگیهای درون

قصه ی شعرهای خوب

شعر محض خوب

چشم و گوش عطر ناز حقیقت را

در لحظه ای

مدهوش می گرداند

و دماغ اشارت را چاق

مفهوم

بر فراز اندیشه

پیچیده و پرهیاهوست

هرگز نمی توان

در یک نت مکرر

و نوای معین

شکستن وزن را شنید

شعر حیات

به اندازه ی یک منظومه

یک کهکشان و یا کیهان

در هارمونی حیاط خانه

با نبضی در کوچه های سیاه و دراز شهرمی توان جست

من از عشق

با حقیقتی محض سخن می گویم.