از عشق می گفت
که در پیاده رو خیابان
در کنجی نشسته بود
از زنی که دستش دراز کرده بود و
سکه ای می گرفت
و در کنارش
کودک خردسالش خوابیده بود
از عشق می گفت
که نان ارزان را
تنها برای خویش نمی خواست
از زنی
که دستش
دیگر کوتاه شده بود
و نوک پستانش
در دهان کودکش گذاشته بود
عشق
با روح غمناک بهار
در کنار پیاده رو خیابان خوابش برده بود.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۶ ساعت 19 توسط m.sahel
|