از عشق می گفت

که در پیاده رو خیابان

در کنجی نشسته بود

از زنی که دستش دراز کرده بود و

سکه ای می گرفت

و در کنارش

کودک خردسالش خوابیده بود

از عشق می گفت

که نان ارزان را

تنها برای خویش نمی خواست

از زنی

که دستش

دیگر کوتاه شده بود

و نوک پستانش

در دهان کودکش گذاشته بود

عشق

با روح غمناک بهار

در کنار پیاده رو خیابان خوابش برده بود.