بامدادان

از خلوتگه کاخ ابداع

شمع خاور می افکند

بر سر و رویت

بر می کشد آینه از افق

و نمایان میشود

رخ گیتی در زوایای فلک

تار ساز می کند و

آهنگی به طراوت می نوازد

وضع دوران را بنگر

که به هر حالتی می نوازد

عمر تماشاگریست

در وجود وفای عشق.