بر آبگون خاکستری شهر
تا ساحل سیمگون سحرگاه
این کوچه ی نجیب
جرعه ی خنجر و خشم و خون را
در تب و تاب تاریخ
چشیده است
حس غربت
در غریب قاب های چشم را
ای همنشین
عصر نو را
در این حیاط جادوئی
با کلید آشنایی
بر فراز آسمان پرشکوه
و پرگارهای پرتو خورشید
بگشای.
+ نوشته شده در جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۸۵ ساعت 18 توسط m.sahel
|