بر آبگون خاکستری شهر

تا ساحل سیمگون سحرگاه

این کوچه ی نجیب

جرعه ی خنجر و خشم و خون را

در تب و تاب تاریخ

چشیده است

حس غربت

در غریب قاب های چشم را

ای همنشین

عصر نو را

در این حیاط جادوئی

با کلید آشنایی

بر فراز آسمان پرشکوه

و پرگارهای پرتو خورشید

بگشای.