قاصدک
جنگل آینه ها در هم شکسته
و فریاد سرود
همچنان باقی است
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
قاصدک
نشسته بود
ازون طرف
شب با گلوی خونین
به دریای سرد
نشسته بود
قاصدک به خواب رفت و دید
آفتاب آتش بی دریغ
با عطشی در سایه های سرود
آتشی سوزنده بر دروازه ی امکان عشق
شکوهی در جان
تنوره می کشید
گوئی
رقص دیوانه وار برگها بر ساقه بود
و یا......
امــا
خواهش کودکان پابرهنه
در کلام کوچک خواستن نان بود
که در سکــوت
زندگی را می جست
و فــریادی
به تجربه نداشت
برگ ریزان انسان بود و
فریاد قاصدی
که زندگی را
خــبر می داد.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۵ ساعت 17 توسط m.sahel
|