خـــم ابروی مـــاه
حوصـــله ایست
در صبح پریشانی گیسوی
به کــف آمده ی خورشید
شبنم برگ سحر
می چکد از جان تنش
در سراپای وجودش
هنری می گذرد
بوی اسرار شبح
بر دل و جان می پیچد
خـــم به ابرو نیاور!
که زمان از تن و جان
می گذرد
صید این جان من و تو
در ایام گذر است.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۵ ساعت 1 توسط m.sahel
|