چشم و چشمه
چشمی بی دریغ
با فانوس اشک اش
در تاریکی مطلق
می درخشید
باد در چشم اندازی دور
به دشتی
که باغ خزان داشت
می رســـید
ناگهان
چشمانش را
با انگشت شست و اشاره اش مالید
و باد خوابید
صداهایی چالاک در گوشش
نشاطی موزون در چهره اش گرفت
مثل گمشده ای
که گهگاه
صدای دستهایش
راه آشنا را می جوید
و از آن همه
رنگین کمان چشمش
با پلک های غوغایی اش
در انتظار حیاطی تابنده
می گردد
ابرها خالی شدند
از بالای فرق سرش
و لحظه ای
چشمش سرید
بسوی جنبنده ای
که از قطار مکرر آینه ها
سایه اش بی آرام
در جستجوی
چشمه ی روشن بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸۵ ساعت 19 توسط m.sahel
|