شتاب و حوصله
از انحنای دور
ستارگان آسمان جیغ می زدند.
قرص ماه
در حوضچه ی خانه
تبسمی بر لب داشت!
دو دوست پیچ در پیچ مدار زندگی
می زیستند.
نامشان
شتاب و آن دیگر حوصله بود.
شتاب می پرید
همچون فنر از جای خود.
حوصله کز کرده بود
در گوشه آرام خود.
هر دو در یک اندیشه و عشق
غوطه ور.
دو دوست عاشق پیشه و جان فدا.
آنگه یک لحظه گویی
طوفانی در گرفت.
توفانی مهیب آنچه می دید
در می نوردید.
ترکید تـــندر
زد آذرخش برقی.
هر کس گریزان سوی سقفی.
آنگاه شتاب
در کارزار مهیب
همراه شد و شـهـیــد.
حوصله
نالان با اشک و خون
با صبر و شکیب
زنده و پرحوصــــله.
آنجـــا اجـــاقــی بود و افســـرد.
اینجــــا چـراغی روشن و مــا تــــم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۵ ساعت 16 توسط m.sahel
|