رفیق
جوانی
در گوش و جان و دلم
صحبتی بود
از سیاست.
ای دوســـــت:
امروز خسته و باز گشته ام
هر آنچه شنیده و دیده ام.
شب و روز
درد و رنج بود و مصیبت.
نتیجه اش تاکنون
خســـــــــته از جنــــگ و نفاق
خســــــــته از زندان و شر
در این جهـــــــان انســـانی.
بیـــــــا ای یار دمی کنارم بنشین
و بگـــوی شرح و حـــال عشق را.
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیقی بود رفیق.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۵ ساعت 22 توسط m.sahel
|