لمس لحظه
روزی بود خسته
در آن لحظه
رفت و در کنار پنجره اتاقش
لمی داد
لحظه ای بعد
آنرا با تماشا گشــــود
بوی نسیم مطبوعی
ذهن پر مخاطره اش را
خراش می داد
که تاکنون
با مشامش
بازی نکرده بود
شهر در هستی پژمرده ای
خسته بود
در آن لحظه
حال و هوائی
اورا به جستجوئی ژرف می افکند
شادی بی وصف
و حرکتی پرخروش
که تا حال
از درز پنجره نجسته بود
بو همچنان مطبوع
و درز پنجره نیز باز بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۵ ساعت 13 توسط m.sahel
|