سایه(اکبر محمدی)
از خانه رفـــت
او را دیـــــدم
امـــا حرفی نزد
گفتم:بمان در اینجا
تـــــــو که خوب بودی
گفتم:بمان.چــرا می روی
صــدائی نشنیدم
شبی بــود
مثل امشــب
گفتم:چــــرا امشـــب!
کجا بهتر از اینجا.
زمــــزمه ای کرد و رفــت.
روز تنهـــــــــــــــــــــا بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۵ ساعت 3 توسط m.sahel
|