تابید بر چشمان خوابت
آن همه سقف و دیوار
بر گونه تنهایی ات تاریخوار
ناگهان باران
موسم عشق زلال
با بوی خاک گشوده شد
در دهان های بوسه
وقتی رخ سبز
شکل مادرزاد گرفت.
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
تابید بر چشمان خوابت
آن همه سقف و دیوار
بر گونه تنهایی ات تاریخوار
ناگهان باران
موسم عشق زلال
با بوی خاک گشوده شد
در دهان های بوسه
وقتی رخ سبز
شکل مادرزاد گرفت.
تاکنون
دستهایم اینچنین باز نبوده اند
که در سرمای سوزان
تن گلوله خورده ات را بپوشانم
دور تنت تاب می خورم
انگار دور سرم تاب می خورد
سرود گرم تو.
نواختن گرفت
از پشت مردمک خسته
ازین بوسه های گرم مکرر
پنجره بخار گرفت
دخترک چشم سبز رویا
در آینه خاک
چشمان بی تابش را مالید.
نسیم ساحل است
در سبخزار سپید کاغذ
دریاب و باور کن
باغی از بیشه ای انبوه
که از خنجر بر می خیزد.
با صلح می آیم
در این سرما
سبز می خواهم
خدایا:
شور عشقت
صفای صنوبرهاست.
-که سر به صخره گذارد
غریبی و پاکی
تــــــو را
ز وحشت توفان
به سینه می فشرم
عجب سعادت غمگینی!
منوچهر آتشی یادش گرامی باد.
در فراسوی افق نشست
پنجره نگاه
عروس سبز را
از طلسم خواب بیدارکرد
چنان صریح
با پیوندی به جام خاطره
که فرجام اصرار می کرد .
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرم ام
اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بی شرم
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم
اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه
بر تراز بی بقای خاک.
شاملو.
چشمان سایه گستر چراغ روئید
با هرنفس در گوش هر ساقه دمید
در باغ شعله سینه ی آهو رمید.
اما تو هنوز آرمیده ای
ای عباس و علی و دیگران ایرانی.
بوی سخن سبز را
با تفکر در اندیشه
چیزهایی شبیه یا متفاوت اندرین کار
نظر در آیات و نشانه
و انسان
با جایگاهی مطرح
در سرآغاز تفکر
از همین حیث منشاء
آشنای ره عشق را دریابیم.
سیاره ای سبز و نورانی
از آسمانهای گذشته خلقت می گیرد
روزی تازه می بویم
از صحن پنجره کوچک
تا آواز دلپذیر امروز
ایجاد تابش شعله
و تحسین ثمربخش ساقه در افق.
در اندیشه ای جاودانه
با صدای باور
و توان روئیدن و بارورکردن
در جای جای بودن
اینچنین
نام تو سبز می نشیند
که در ما نیز.
گامی همچنان سنگین پاسخی است
در شتابی شگفت
شب ستاره
که با خیالی سرشاراز عاشقانه
پیغام می دهد
در پیکر کشیده به خون
که غوغا می کند
نیاز به جاالحق و زهق الباطل.
در هوای ملتهب شهر
چاره ای می خواند از رویای اندیشه
هیچ چیز
زیباتر از آواز عاشقانه چشم و دل نیست
روز یقین بی شک
با زندگی وداع جاودانه ی است
در نبض متلاطم انتظار
که از خاک واژه های سبز می روید.
تکیه گاه لحظه ها
در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندود
تا ساحل سیمگون سحرگاه
بی هیچ از لذت!
در تلاش از تنگنایی پیچاپیچ
حقیقتی است
چون روح سرگردان بی آرام.
نقش و رویش چون ازل آفتاب
قدم در راه بی برگشت
بسوی رویش هموار
و پرسش ها
صدای آشنای انتظار را اشکار می کرد
آنچه در مفهوم تکرار است
همانا
شیوه ی دستان گرمت است
که از راه در خسته ی این راز
غوغائیست.
وقت آنست
که سجاده به می بفروشیم
سبز به جوش آمد
رهزن اهل هنر پرجوش است
چشم بـد دور باد
که بی مطرب و می مدهوشیم.
تومی دارم دوست
شرح افکار نگاه روشنت
صبحدمی دارم دوست
رمز این صبح امــیـد
علامتی دارم دوست
صفحه ی باغ بهار
نقش نگار دارم دوست.
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم در آشیان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق.
حافظ