تبليغاتX
م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

شعر عریانی من بوسه ای می خواهد

دستهایم سبز خواهند شد

می دانم می دانم

تو ای هستی نوبنیاد

باید به چاره شود از انجامی

جز نقش تو در نظر نیامد ما را

جز گوی تو رهگذر نیامد ما را

بشنو سخن خصم که بنشین و برو

بشنو ز من این نکته که بر خیز و بپا .

حافظ و فروغ و من.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 21  توسط m.sahel   | 

مرحبا طایر فــرخ پی فرخنده پیام

خیرمقدم چه خبردوست کجا راه کدام

یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد

که ازو خصم بدام آمد و معشوقه بکام

ماجرای من و معشوق مــرا پایان نیست

هـر چه آغـــاز ندارد نپذیرد انـجـــام

حافظ همراه

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 18  توسط m.sahel   | 

چه بود آن صداها

           که در دهان خیابان پیچید

چه بود آن

           پاره پاره تن و اندام رخ آتشین

که در استخوان درخت جوشید

به گمانم بالغ شده آن نشان

که بر خاک آفتاب

                سبز و چابک روئید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 0  توسط m.sahel   | 

جز نقش تو در نظر نیامد ما را

جز گوی تو رهگذر نیامد ما را

خواب ار چه خوش آمد

                             همه را در عهدست

حقا که به چشم

                              در نیامد ما را

چشم حافظ همه را روشن دار

                 که به حق آمد و دارد راه را

رباعیات حافظ و ساحل

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 0  توسط m.sahel   | 

بسمه تعالی

ولایت فقیه                 رئیس جمهور!

مجلس خبرگان

مجمع تشخیص مصلحت نظام

شورای نگهبان؟

رئیس جمهور

مجلس شورای اسلامی (نمایندگان مردم

مــــــــــــــــــــــار

مـارمـولک

مـورچه

موریانه

مولکول

مــواد

مــــرگ.........

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 20  توسط m.sahel   | 

سی چه

           رای کاغذینم

                          به باد رفت !!

         سی باد کیچه.

 

سی چه:برای چه

کیچه:کوچه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 19  توسط m.sahel   | 

و همین امروز یا فرداست

و می اندیشید

که نبایستی بگوید هیچ

بسکه بی شرمانه و پست است این تزویر

چشم را باید ببندد/تا نبیند هیچ

بسکه زشت و نفرت انگیز است این تصویر

ای گرامی

شتاب کن /با آوازی یک دست

دست در دست/گام زنان

عشق ات هنگامه توفانی است در رقص.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 1  توسط m.sahel   | 

در رودهای جدایی

ایمان سبز ماست که جاریست

از خون من بیا بپوش ردایی

ای خوب جاودانه

قلبت کجای زمین است

که بادهای همهمه را

اینک صدا زنم

در حنجره تپیدنت

در من همیشه تو بیداری

همیشه تو می خوانی هر ناسروده را

خدایت بیامرزد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 0  توسط m.sahel   | 

سلام:

      ســبز و سـپید و سـرخ

         

به بوی زلف تو گر جان بباد رفت چه شد

  هزار جان گرامی فــدای جانانه

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 21  توسط m.sahel   | 

دلم

 در بارانی تنت

              همواره

                 درین کویر

                      شاهدی سرگردان است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 22  توسط m.sahel   | 

پیچید سبز

همچون شال بر گردن

روان شد سرخ بر بستر خیابان

ندایی سفت و سخت

در خیابانهای شهر

با صدایی در پشت خانه ات

چون سنگ و صخره

در جایی که می بایست

 گشودند پای 

 با شراب هرروزش آکنده

ماهیان هرلحظه مرده

به جانب بودن و ماندن

اصرار می کردند.........

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 20  توسط m.sahel   | 

در آن زمان

ستارگان سیاه بودند

در آسمان سپید تپنده و کوتاه

بعد از آن همه زمان

در خوابهای من

با روشنای روز

برپشت بام خانه مان

صدای بیدارباش

در گوشمان بیداد می کرد

شاید نه این بود و نه آن!

شاید از بادها

مــردی بزرگ

مــردی نجات دهنده

برخیزد

شاید

با بادها حکایتست

شاید که بادها....

بادند...

صحبت من و اخوان و آتشی.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 2  توسط m.sahel   | 

با تو می مانم

هرگز نبوده قلب من

این گونه

گرم و سرخ

احساس می کنم

ئر هر رگم

           به هر تپش قلب

بیدار باش قافله ای می زند جرس.

با الهامی از شعر شاملو.

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 21  توسط m.sahel   | 

با تو می مانم هنوز

تا سر چشمه حقیقت

                      باز شود.

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 19  توسط m.sahel   | 

روشن است

طرح آتش در سیاهی شب

روشن است

صداهای نگاه از روزن بی خوابی

دیرگاهی ماند

صداهائی در بی صدای شب

لیک

شور برهنه فانوس

در روشن فضا

نسیم صبح می گیرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 19  توسط m.sahel   | 

دریچه رهـــایی

سرچشمه ی نگاه تو بود

سرچشمه ی زیبا و به یاد ماندنی

رنگی دمیده شد

           روی پای صــــدا

دریچه هائی باز شدند

در تپش زندگی

شفاف و پاک

تا رهائی در آیینه تماشا.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 19  توسط m.sahel   | 

یک دم نــــدائی آمـد

در گوش من شتابان

گفتا دلا به گـــــریان

پیوسته عــاشـــق آید

در سمت بی نــوایان

تا کــی تــحمل آیــــد

دردا به داغ جــانسوز

عاشــق در عالـــم آید

من می روم خــــدایــا

تا نــو بــهــار درآیـــد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 21  توسط m.sahel   | 

هوا در چارچوب خانه

به رقص افتاده است

نه توفانی شده است

در بلوغی بسوی نور

به سر و روی دیوار می پرد

از خانه گفتم

عطسه کردی؟

این را به فال نیک گیر

روزهای خوشی در پیش می باید

اگر چه دیر

اما فرجام هر حقیقت آغازیست.

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 2  توسط m.sahel   | 

در تو عشقی است

              بی پیرایه

که شـهـر

در خون سرخ نشسته است

ای سبزگونه نوید

ای جنگل

بوی تنت جاریست

در خون سرخ شهر فقیر.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 0  توسط m.sahel   | 

هزینه رنگ نمای هزار دشت فریب را داده ایم

مهره ی آمیخته به زهر و خون

بر سر کسان نشانده اند

چشم ها باز است

با شوق و شور

آینه ی عشق بگشا

بیگانه مانده گام فقیر ما.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 23  توسط m.sahel   |