تبليغاتX
م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

شعر عریانی من بوسه ای می خواهد

شرم شب کبود

گویی

نهان شد

و دستان آتش سرخ

با صدائی به جانب صبح صبحدم

در کارزار هیهات

روح نفس پراکند

به لبخندی با دندانهای خشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 3  توسط m.sahel   | 

یک لحظه خیره و مات

بیرون خزید

           نگاهش

آن آشنای دنبال

تا لحظه در نهان بود

کورمال آن سالها

دنبال زندگی بود

تا آن نفس برآمد

طغیان شد آن نگاهش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 1  توسط m.sahel   | 

نماند کسی خود به گیتی دراز

که نــاید به رفتـــن مر او را نیاز

-------------------------------------------------

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد

------------------------------------------------

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

-------------------------------------------------

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان

که دردسر کشی جانا گرت مستی خمار آرد.

فردوسی و حافظ دو کاندیدای

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 22  توسط m.sahel   | 

روز و شبت به خیر باد

ای عاشـــــقان فــــــردا

دریــــا به موج خبر باد

این شــور و حـــال دردا

کــــارت به دل ثـــمر باد

بـــارا به حــــــــــق الله.

سبز باشید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 19  توسط m.sahel   | 

من از چشم نگاهت  سبز دیدم

 ثبات ریشه ات درفصل   دیدم  

بسی با آن همه خشکسالی زار

امــــید سـبز رویت بــرگ دیدم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 19  توسط m.sahel   | 

باز موسم بادی وزیدن گرفت

سبز به روز بود

شقایق ها

چه خندان رقص می کردند

                  از آن روزنه ها

تو گویی

قلب آسمان تسخیر می کردند

و ناگه

انقباضی در گرفت

سیاه ابری مخوف با سایه اش

خورشید رخشان را کبود

 روی سبزقلب آن شقایق ها نشست.

بار خواهم  گشت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 20  توسط m.sahel   | 

صـــدا روح قصه بود

و آهنگ آرزو

هوای شکفته ای

در مسیر سالیان دردآلود

تنفس می کرد

شب در صدا می لرزید

و روز

هوای سرخوشی از فراز فردا

در خود به همراه داشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 19  توسط m.sahel   | 

دلـــــم رمـــــــیده شد عاشـــــقا نگهی کن

جـــــانـــا توکـــامل از خــــودی نگهی کن

زآستین بزرگان هـــــزاران خون می چکد

درآ که در دل خسته توان درآید نگهی کن.

             ................

شاید از پیاله دل ز امید صدائی شنوم

با رسیدن گــــل به نــــوید ندائی شنوم

صـــــــبا بجوش و بخروش که در دلم

با همه جوش و خروش خاطری شنوم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 23  توسط m.sahel   | 

سخنم با شماست

من

این نفت و گاز و آب و برق را

مجانی می کنم.

اون پدر و پسر دیوانه بودند.

سخن تاریخی حضرت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 22  توسط m.sahel   | 

هنوز از تب فاصله

قصه ها جاریست

شب کبود تنهایی

خاطره می گوید

تکه های  سرخ عشق

ریخت

بر کتف تنهایی ات

با زخمهایی

که از تکرار شکایت

قیامت بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 2  توسط m.sahel   | 

مدعی

از مسند قـدرت کشیدندم زیر

با حسرت و درد نشستم در زیر

آخر این دنیا به کام کیست ای پیر

شرح اندوه خودم گفتم بسی دیگرزیر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 0  توسط m.sahel   | 

در سرای باغ

 بوی محبوبه گل در سحر است

عشق و آرمان نگاه

پر خطر است

کار ما هرچند

بازتاب ز نور

انتخاب بی شک

رای در عمل است.

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 22  توسط m.sahel   | 

بــیا تو ای همیشه سرخ وسپید و سبز

ای حوری درمان عشق

بیا تا بوی سکوت را بشکنیم

بیا تا از هزارتوی جنگل عشق

فــریاد نغمه سر دهد

بیا تو ای خوشبوی گل و گیاه

پرندگان به بوی تو سرخوشند

بیا تو ای همیشه جاودان

ای همیشه سر سـبز

پرچم به نام تو می وزد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 22  توسط m.sahel   | 

من هم اسیـــر دســـت نیـــــــــاز توست

شراب اشک من خمره پــــــــاک توست

زمانه اینچنین قطره قطره پاک می شود

اگر چنانچه تن و روحم نگاه گرم توست.

+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 21  توسط m.sahel   | 

سمت و ســوی شانــه های تــــو رواست

عـــشــــــق در اوج روان کامــل دواست

همچنان کانون عشق فصلی است سترگ

درد و درمان سرای مهربان آخر کجاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 20  توسط m.sahel   | 

جــانــا به عــشق تو همیشه شادم

در برکـــــه افسرده ی دل ناشادم

رنگی بنما هزار دشت شادان کن

یاس را خنده کن درین دل ناشادم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 2  توسط m.sahel   | 

ریشه در چشمهای من

خیال دلفریب ناتمامی است

خورشید بارها گذرگاه چشم من بوده است

پشت آن خاکستر تشنه ابر

مرد آنم که بگویم

آن طرف در افق

گفتگو با سرزمین من چیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 22  توسط m.sahel   | 

نشسته سرد

شاخه ها در سیاهی جنگل

و خواب هر لحظه

سرشار باید کرد از هستی

تو ای بهترین

بی شک

از تشنگی خسته ای

حال این رویای فرسنگها تشنگی

چشمه ی آب در سایه

می باید جست

 از خستگی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 23  توسط m.sahel   | 

عشق ات پیروزی آدمی است

با نخستین نگاه تو

مست و شیرین

حدیث مهربانت آغاز شد

حدیث مهربان نگاهت

در فضای باغ

چشم من باز نگاهی کرد

روی آن پنجره باز

روشن تا به ساحل

بی هیچ

روشنتر از لذت خواب

 آغاز شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 1  توسط m.sahel   | 

ادامه شعر پایین دست است

مژده نمی دهم

 به خستگان دل

اما

اگر پای کوبی بر سقف زمین

 شاید

 شیدای دلی رقصد

 در باغ صبای شور.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 20  توسط m.sahel   | 

هیاهویی

 در دل سبز فصل اندیشه

           کنکاو می کند

کوتاهترین فصل زندگی

این منصفانه نیست

 امــا رویای دیگری

     در سر ندارم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 20  توسط m.sahel   |