و قلب نظر به تو
تا سایه های خسته
چشمان سایه گستر را
با چراغ شعله بکاود
در رویای دور منظرشان
افسانه عشق تو
در غنچه و ساقه بهار فشانده ام
ای کاش
آهنگ گرم برگ های بهار
چشم هزاران را پر گل کند.
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
و قلب نظر به تو
تا سایه های خسته
چشمان سایه گستر را
با چراغ شعله بکاود
در رویای دور منظرشان
افسانه عشق تو
در غنچه و ساقه بهار فشانده ام
ای کاش
آهنگ گرم برگ های بهار
چشم هزاران را پر گل کند.
خورشید
قلب طبیعت
چشم من بیدار و
چشم مردمی در خواب
باغ بوی شما می دهد
موجگونه
در فضای شناور بادهای شب
روح اندکی خواب است
تجلی در ممکن بیدار.
یک کمی
تا همین وقت
همه جا
شرح آیینه مردم
پررنگ است
تا همین وقت
دلم در تنگ است
نرگس راه بهاران
نگهی خوش رنگ است
دست ایام زمان
تا به سحر
در جنگ است.
بر تو می گریم زمین
بچه ای در دامن مادر گریست
باران باریدن گرفت.
در پی فصلش دوید
سوالی کرد و
آویزان
در هوای سرد زمستان.
سبز مزارع وآفتاب فراخ بی تردید نیز!
به سوی کوچه های پرخشم پرسش
بیا تا قدم در راه بگذاریم
قدم در سرزمین موج دیدار
به آنجائی که می گویند
چو گل روید
شهری روشن از دریا روید
قدم بگذار
در شهر دیدار.
و آن یک هزاران
چون گیاهی در هوای سحر
بر خاک دمیده
و سبز گاهی
آرام لمیده
در این گستره
سپیدارهای بلند بلورین بهار
نسیمی در خود دمیده
نسیمی سرمست
در گردش زمین و زمان.
شب با تو
بوی عشق و عرق
تا صبحدم فردا
بیدار
و مهتاب
با نغمه پرندگان دریا
رختش را
به صبح آفتاب شست
خجسته خورشید
لخت و عریان
رقص کنان
پرده بر افروخت
بر سراپای جسم و روح افق
از دریچه یک روزنه.
گامی گاه آهسته می رود
اما در مرز وضوح
با تو در آفتاب می رود
خسته اگر هستی
باری یادآور ما را
بهار اشارتی است
که اندیشه فریبی نیست
به راه تو اشارت
به شاه راه آزادی می رود.
پنجره ای داشت
که از قلب خانه
آویزان بود
تو را میان نرگس و نسترن
قفسی غنچه وار می نمود
که به وقت بوی تو
در گوش و دماغ حس زمان
شهوتی می پراکند
که بلبل از محبس تن می گسارت
دیوانه وار نغمه سر می داد.
به نام خداوند خورشید پاک
جهان در دست تعدادی
شمارش تا هزاران بی لایق
که در سرمایه پرجوشند و
با رای همین مردم
سخنران وبه جای گرم وآرام لمیده و
ازین قانون انسانی انسان
توانند و چنان کردند
به هر اندازه و بیش
بیش از بیش
حقوق این و آنی را بگیرند
و با لبخند بی مزه به خود بالند
جهان با این همه نوروزهای مانده در خاک
زمین سبز و صحرای چنین باز
و از یخهای قطبی چنان درمانده و آب
به یک لحظه
با دست چنین تعداد انسانهای هرجائی
این خورشید نورانی
به یک دم می شود خواب
به نام خداوند خورشید پاک
چاره در چیست!
کنفرانس های محیط زیست؟
گل سرخی پرتاب کرد
بهار
بگو چمن است
رهائی لرزش دست و دل
که عشق
پروازی گریزگاه هست
حتا
اگر در نسیمی کوتاه
گل دهد
برگی از جنگل خورشید بچین
برگی سبز و آرام در معبد دریا.
عید شما مبارک
در جواب امد پیام:
عید ما نوروز نیست
دشمن بمان بارک
که ما
سالهاست با مردمان
عید ما هفت سین نیست
عید قربان است و
قربانی انسان ماجرا!