تا که شاید یخ های منجمد
مسخ موج و باد شود
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
تا که شاید یخ های منجمد
مسخ موج و باد شود
یکی یکی روشن می شوند
دیگراکنون
مردمان ترسی ندارند
باور کنید
مدت هاست
که این اشک های نرم و داغ
بر شانه های سرد درخت
می بارند
و در انتظار صدائی
که چه کسی باید آمد
سکوت طولانی
لب پنجره را می شکند.
پروازآرزوئی ست
بی دریغ
که بر شانه هایم روئیدنی ست
با نغمه های مرغ عشق صبور
صبح افق
در آفتاب گرم دلم
شکفتنی ست.
که پاییز دلم خوشرنگ است
چه کسی با تن بیمار حال کرد
چه کسی دست فشرد
چه کسی گفت
که می اید بهار جان دل
چه کسی گفت
که من خوشحالم
منتظر باش
که می آید و آید آفتاب
سایه ی دل را کمی تر بنما.
و در زمستان
قندیل بست
قندیل جانفرسای زمان نابکار
شاه و شیخ و اهرمن
دردا پی درمان
تا به گرمای دل عاشق بی بند.
ازین سرمای جانسوز
نفس در سینه حبس است
دلم پیداست
از اشباح نخل ها
سرم سوداست
در موج های دریا
و اندک راز آتش
در تو پیداست
تو را هردم
شب و روزم
چشم در راهم.