بر لبان یخ زده صبح
که کفاف تمام زمستان را می کند
در میان اوراق دفترم
رنگهای سه گانه برگهای زرد و سرخ و ارغوانی
بر سینه زمین
با باد مرموز زمانه
رقص می پراکنند
چرخی می زنند
از میان چاله های خاکستری سرد
تا برای رها شدن
بسوی آفتاب دشت.
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
بر لبان یخ زده صبح
که کفاف تمام زمستان را می کند
در میان اوراق دفترم
رنگهای سه گانه برگهای زرد و سرخ و ارغوانی
بر سینه زمین
با باد مرموز زمانه
رقص می پراکنند
چرخی می زنند
از میان چاله های خاکستری سرد
تا برای رها شدن
بسوی آفتاب دشت.
عکس گرفتم
به جسارت
و قاب هائی خیره
به اندام نفس هایت
ای هم آغوش شب تاب
بی پروا بگویمت
ای شرح فصل افق
لحظه به لحظه
شعر عریانی من
تنها است
بوسه ای می خواهم.
در دره سکوت
با رقص لرزان شمع
خسته گوید:
دل پای برجاست
با هزاران جار خاموش
من رقص می کنم
با نعره ای از سر جان
تا کسی نشیند
به تماشا
رقص فریاد با یقین سنگ
عشق پا برجاست.
جنگ ما جنگ است
همچنان باد بنوشد ناکام
خورشید در عمق دور
درختان کهربائی را
به سوی افق می برد
جاده نورانیست
قلب پرخروش انفجار
آهنگ پای بخت را
در گوش همهمه زمزمه می کند
و در روی دارد
روح سبز باغ را
بخت حجم نور
مثل تاریکی
خواب انگیز است.
در کنج لب های زمان
بیچاره است
مردمان غارت شدند
دیکتاتوران لبخند شرم
نفت و گازو آب و الماس خدا
بردند به یغما
با تو هستم ای خدا
آخر چرا؟
باز گویم
خون تاریخ می چکد
هر دم زمن
آخر چرا
باور ندارم
حیرت و شوق و شتاب رنگ خون عاشقان
غارت شدیم.
پــــشت دیوارره مـــــــــاه دریغ دلتنگ است
عطر گلهای خیابان نجـــــــــــابت صبر کرد
بی تو این شهر کنون رهــگذری دلتنگ است
روح من را دمـــــی پـــــــرکردی
لب گرم وســرخت چــای من است
رخ آن لاله به اندام سخن جاکردی
که از هر در آمدآموزگار
من انسان چنین یافتم
همیشه درین کاربازیافتم
به کوشش کنم سعی خوددریقین
تا که انسان نماند به دار لعین
ازین روزگار ستم دیده را
بلا آید و جان انسان به دار
همی جان بگوش باشد وهوشیار
تا که تصویر لبخند کند آشکار
ازین آرزو سبز و آبی بجاست
به دشت افق راه خورشید رواست
دل انگیز شود بوی گل در کلام
پر آواز شود جان ساحل به کام.
سعی خود را چاره کردم با سوال
در نهان جار سرا دیدم جفاء
از نهان رفتم و کردم آشکار
با خودم گفتم که ای بیچاره بال
بگسل ازین درد و فغان نابکار
کن رها آن فصل دربند و جفاء
خویش را با آن ملامت ها مبین
دم مزن پیوسته از مهر و وفا
دور را بشناس و نزدیکتر بیا
تا که خورشید جهان آید به کار
از دل آشفته ی این ناشناس
ساحل دیوانه و مجنون و آس
یک صفت- یک رنگ دارد ای خدا
عاشق و سبز دراویش است و باز.
رخ آفتاب کمی پیدا بود
شرح موضوع یک نفر داد میزد
یا که داشت جیغ می زد
و شکافی
که یک دفعه
به بالای سرش نقش انداخت
........................................!
ساعتی می چرخید
گر چه دل در تب و تاب بود
هنوز
چشم هایش به کسی ذق زده بود
جای خالی دلش
یک ک م کی هموار بود
بعد از انشاء هم کلاس آرام ! بود
رخ آفتاب! هنوز پیدا بود
بر تخته سیاه
معلم نوشته بود
انتظار.
هوا آشفته بود و زخمی. پاهای برهنه اش بر خاک می خزیدند.
خاکی که نفس داشت و قلبش هنوز در تلاطم می تپید.
تا آن زمان آسفالتی سیاه فرش نبود که جانش را به قیر و نفت دهد.
راهی بود انگاری طولانی که می باید می پیمود.در آن آب وهوای سرد و کاذب.
شور و حالی در کار نبود.اگر هم بود.حجم سنگریزه های یخزده ای بود
که مولکول ها ی یخ در زیر پاهایش از هم می گسستند و حرکتی داشتند.
اما گوئی فشاری بود که بر عارض تن سنگینی می کرد و رسوخ در شریانها.
یکباره ایستاد و نگاهش برگرداند.تا آن وقت....
هیچ صدائی در گوشش انعکاسی نداشت. دور نگاهی بود که در خواب هم نمی دید.
آنچه بود. کور سوی روشنی بود که چشمان سیاهش با پلکهای یخزده به اشک می نشاند.
از غریبی و تنهائی
ملول و اسیر
خموش و خسته
تو مگر یادت رفته
آن همه چشمان خمار عاشق
پا برهنه مانده
با طعم سایه و سنگ وصخره
در وسعت نگاه آبی دریا
به چشم مردم سیر!
ساحل
رویت روانه می کند
با سرود
سراسر پراز خیال و بی ریا
تا ترانه های عاشق فردا.
ازین دوران بی وجدان
صدایم را درین خلوت
رسان پیغام
به مجموع جهان انسان
یا که این ایران
نگاهم کن
چه می بینی
درین صورت رخ پیوسته بی پنهان
جدایم کن
ازین زنجیر بس آدم کش نامرد بی انسان
صدایم کن.