بودن سعی
می توان بود هنوز
با تمامی وجود
نسخه پیچیده شده
شرح گفتار قلم
سرنوشتی ست
در اعضای تنم
که یکایک به هم متصلند
اتحاد همه ی جسم و وجودم
در تو نور می گیرد
با قلمم
قلب یکتای تنم
دل گفتاری من سرشار است.
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
بودن سعی
می توان بود هنوز
با تمامی وجود
نسخه پیچیده شده
شرح گفتار قلم
سرنوشتی ست
در اعضای تنم
که یکایک به هم متصلند
اتحاد همه ی جسم و وجودم
در تو نور می گیرد
با قلمم
قلب یکتای تنم
دل گفتاری من سرشار است.
از حماسه و عشق
با صدای نبض و قلب دلشاد
زمـانی است
که دیگر
شعار ژرفای دریا معنا ندارد
دوره بحران به سر رسیده
عصیان ها به سردی گرائیده
ودیگر شعر
یا که خروارها شعر
بر دست و کله شاعر باد کرده
خریداری ندارد
و روح خواب
متجلی در ممکن بیداری است
پـس بگـشا
در بیداری.
که آغاز شد
شیب تند
در نگاه آسمان
سبز ناگهانی
از انتهای خسته- آغاز
در روشنای آفتابی ابر
با وزش بلند گیسوان خورشیدی
برآورد اهـتـزازی
که در پنهان دیروز
مانده بود
در پرواز یک رویا.
سـمـاور جوشان
لب را
سرخگونه کرد و
اندکی بسوزاند!
برآورد
هر واژه شیدا
در جان تن
قلب دیوانه شد و
به جوش آمد و
یا رب بنوشت:
یا رب دل آزرده ی ما را به نسیمی بنواز
یعنی آن جان ز تن رفته به جان بازرسان.
با تشکر از حافظ که همیشه به من کمک می کند.روحت همیشه در من یقین باد.
د.
!این بکر باکره!
شاهد برگ ریزان است
رقص لرزان برگها
خورشید رنگ
و کبود
در خاموشی لب بسته ای
می نشینند
بر بستر زمین و
با عشقی به یقین
در امیدی بی شکست
دگر بار روئین تن
سبز و سترگ
باری
می رویند
با زیباترین بوسه سحری
بر شاخ و تاک های جنگلی.
پوشیده از اجـساد
جنبنده مـا نگاهیم
انگار کـمی خیزاب
هرگز سفر چنین نیست
بی عشق و آدمیزاد
عطر دهان تو را
بـو می کنم هزاربار
در مسجد اهــورا
نان است و عشق و مستی
چشمم طلوع به آفتاب
زرتشت بـامــدادان.
بوسه ای شکفت
هر چند بی تو
بر شاخه های تنم
برف سپید
آرمیده است
اما
آبی تنم
در ردای گرم تو
مستانه
چنان داغ است
که انگاری
ماه در زیور خورشید
با ستاره ای خوشبو
همخوابه است.
آفتاب
بی شک
سایه نیز
در اشتیاق مضحکی
لم داده بود
عقل و حس
تعجبی ندارد
چندان که
شطرنج می کردند
تا کدامین می باید
جا بگذارد آن دیگر
یا که
خواهند رسید
به آن نوبت
که دیگر باید.
اما
چنان افتاد
قطره های اشک
پای چشمانم گذاشت
آن عروس باردار
از قضا
ستاره اش را
تنها گذاشت
و به دامان شب شیطان
گرفتار آمد
شیر زن شکوفه میوه دار.
در چهارراه قرمز دیوار
در کلبه های ساحلی ارزان
در پائی با بوی فرار
در چارراه خستگی
در انتهای خستگی آواز
در آتش سیاوشان سوخته
استخوان می شکند در تن
سخن از عمری بسته
بر دروازه ی شهر اسیران است.
روزگاری
چس نفس می کشیدیم
و در باور فردا
به یقین باد
یا که
آروق می زدیم
هم اکنون
سردرگم خویشتنیم
نفس نیز
تا عمق
در سینه گندیده
و باد کرده است
پس دستی به سینه ات بزن
و آزادای! را استفراق کن
فردا را چه دیدی
حالت به شود.
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بســـوختیم درین آرزوی خـــــــام و نشد
( حافظ )
در کنار غنچه روشنت
همپای پهنه ی این شب دراز
تا سحر بیدار می مانم
در دست نگاهم
مـرمـر سپیدت
رازیست
که با یاد آن
در سکوت خلوت شب
پرستوی خیال می سازم.
در دستم
به نام عشق
مرا در خود می فشارد
و در هنگامی
سراسیمه غرق می کند
شگفتا
که برگریزان است
اما جنگل خورشید
هنوز می دمد
روح آب است
که شبنم وار سرازیر می شود.
بدون عشق
نوار پوشانی ست
بر کنار دیوار
رد شو از
کنار چشم کور
فضای بسته
پیداست
سفید و سیاه شهر
ای کاش
یواش یواش می توانستم
به خانه ای امن رسم
دست من نیز در دست توست
دردا که هرچه بر دل خونین است
گرداب عشق و شعله خونین است.
درتشنگان خسته
می توان دانست
کجاست پنهان
می مکد
شهد از گل جوشنده جانت
از تو چه پنهان
که طیف شعله و پژواک
سخن از آتش پیدای انسان است
تا باغ خاطره ها و خیالهای مست
در خطوط چهره ایام
جنون عشق چالاک است.
گفت:خدا
آبها از آسیاب خواهد فتاد
دارها برچیده و خون ها شسته
جای رنج و درد
مشتهای آسمانکوب خشم می کوبد
بر سر کفتار و گرگ و روبه انسانی
آنچه باید کوبید.
ناگه
صدایم در سکوت می غرد
باز صدائی میرسد از راه:
بخوان و بنویس
تا جهان شود
به رویت آزاد.
من در ایـــام بهـــارم صبا می داند
نقش این چهره دنیا خـــدا می داند
هر قدم در هدف بارگرانمایه دمیست
شـــرح انجــام جهانش وفا می داند.
ناگهان آید
که می باید آید
ماه و اختر
بامدادان
روشن آرا
با نگاهش
پنجه ی جادوئی اش
با رازها
عاشقانه بوسه ای بر خاک
(سالها زخم عظیمی است
که می باید
به درمانش شتافت
خواب رنگین سرخ من
بیدارشو).
شبی بود
با جنگلی انبوه
زنی
گوشه چادر سیاهش به دندان
بچه ی دوساله اش در بغل
با ان دست دیگرش
راه را نشان می داد
من غریبم
به من
راه نشان دهید
ثواب دارد
میلیونها قرن در گذر است
و زمین
همچنان
در کوره راهی دور
به دور خورشید می چرخد.
که می کشم از شوق
پرواز می کند
دلم از نور
ای کاش
غنچه ای
جرقه ای فشاند
در گوش هیچ ساقه!
من همچون پرنده
بال می فشانم
با خواب
اشکی ز هیچ چشم
بر من گمانی است
همچون پرنده بال فشان.
احساس سرخگونه در رگ
بیدار باش روح سینه است
در قلب
احساس می کنم
گیسوی جنگل شاداب
ناگهان
در کنار یقین سحر
باز می یابد
روح صیقلی اش
در بطن.
از هوچی شنیدن
سرم پرکار
از زیبا شنیدن
همه از حق و
از عالم گویند
من از تاریخ و
تو درحال شنیدن.
مو از اندوه این دنیا غمیدوم
ازین دریا و این دنیا همه غم
مو از هر دو جدا فردا خریدوم.
------------------------
دل از دوری دلــبر آتش است جان
ستم شر و ترس بیچاره است جان
شبیــخـــون می زنند بر فــرق آزاد
لبان لعل لب تر سایه ای است جان