اکنونی است
در مجاورت رودخانه ی زمان
با فصلی در سرزمین عشق
هـمـواره حال
با جذر و مد مـدام
ایستاده است
در آشیانه ی زندگی
مشتاق و سحرخیز
تا به حـال.
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
اکنونی است
در مجاورت رودخانه ی زمان
با فصلی در سرزمین عشق
هـمـواره حال
با جذر و مد مـدام
ایستاده است
در آشیانه ی زندگی
مشتاق و سحرخیز
تا به حـال.
در تو
چون آشیانه
عشقی
همچون عاشقانه
با تـــو
آغازی دوباره
شمعی
در نگاهت ستاره
خورشـــیـد
نگاهی عارفانه.
به امید دل خوشی
در این روزگار نامرد غروب زندگی
روشنی های دروغین
هان کجاست!
آغاز روزهای دل خوشی
برای فتح قلب سرخوشی
ای همچنان جادوی ساغر و چنگ
موج روح سرخوشی
حکایتی است
لعنت بر خامشی.
زهر شب فرو می ریزد
بی شک
لشکر دیو دهشتناک فرو می پاشد
و از اینجا باز
پرتوئی دیگر
درخشان
از پنجره ی باز اتاق
بی گمان
رقص کنان
با لبخند می آید.
که پرچمک های گلستانش
مشام جان را
پر نشاط می کند و
ابر اندوه گیاه را
می شوید
هنگامی
که دستان گرم سبزش
شادی طلوع آفتاب را
از پنجره ی صبح گاهان
به ارمغان می آورد
چـهره عـــشــق
نیز
گــشـوده می شد.
هنوز
توی جیبش می غلتد
اینبار
جلینگ جلینگ می کند.
هسته ای
در باغی به رنگ نخل
به بالا رشد می کند
اینبار
آقااصول گرا
خبرش باد کرده است
چرا که
ماهی های حوض باغچه
با رقص در باران
عـمـو نوروز را
به قـاب عشق می کشانند
رسوائی سرهای بر دار
همچنان
می توان دیــــــد.
روی اجاق سبز بـهـار
در حریق سـرد شکوفه ها
آهنگی می سراید
آتش زبانه می کشد
در اهتزاز توفان
شعله وار
کـنده ی سماجت تاریخ
همواره
چون ســــرو
ایــســتــاده است.
نوروزی
در پرتوی پاک بهار
چه زیبا و جاودانه میماند
اگر
گشوده شود
نفس باد صبا
مشک فشان
عالم پیر
جوان
چشم نرگس
به شقایق
مشتاق.
روز هجران
عاقبت
در قدم باد بهار
می میرد.