بوســه ها
برتـن تـو
آهنگی است
رازیست جــاوادانه
که در شلوغی عظیم شهر
با عــشـق
همواره
هیبت دیوار را می شکند
خـشـم کوچـه در مشت توست
بــاوری در انتظار رقـص تو.
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
بوســه ها
برتـن تـو
آهنگی است
رازیست جــاوادانه
که در شلوغی عظیم شهر
با عــشـق
همواره
هیبت دیوار را می شکند
خـشـم کوچـه در مشت توست
بــاوری در انتظار رقـص تو.
گاهی
نشانه ای
افسانه ای
شکوفه ای
خفته است
ابرهائی به شکل گل خیز برمی دارند
گوئی
به کشت دیم وار آسمان ادامه می دهند
و زمین
طفلک آسمان
مردمان آشیان
غمگین و دلتنگ
چــــــــــرا!؟
قـلعه تهی شد ز سرگذشت
پـشت این خاکستر تشنه ی ابر
روی آن تپـه ی روشن
غنچه و ساقه های سرسبز
چون بــرج
خیره شده اند از حصار
چــون لــب
تا بناگوش باز و دلشاد
در آستانه ی نیلوفرها.
چگونه باید باور کرد
این دستهای انسانی
این همه اطمینان و شوق
شراب در دست
با طرح عشق
چابک و گرم
خطوطی زنده و زیبا
در نگاه
تا کی
هی نوازش و بوئیدن و بوسیدن
پهنای زندگی در کجاست
ای نازنین
قصه ی عشق
همچنان پنهانی به سمت بی پناهی!!!!!!
در روئیدن گـیاه
ســبـز و بـرهـنه
با شکوفه هایی زیبا
در کنا ر گرماگرم تنش
شـــوقــی
در نـور دیده
آنچنانکه
در تـدبـیر عـشق
زیباترین شعر طلائی را
سرمشق دیده در اوج رهائی
دیدنی است.
اتفاقی افتاده است
خاطراتی خاص
با قصد بیان
سیب را
به رودخانه ای بی آب پرتاب کرده اند
چشم با دریای بی خبر
از ژرفای تصویر امید
بر تن دیوار
طرحی می کشد
تا که گیسوی سحر
استخوان حقیقت را
در صبح بی صدا
با تماشا
روشن کند.
روشن و تابناک
با لبخندی زیبا
شمایلش را
در هوائی نه چندان سرد
رخ می نماید
اما شهر
در طراوت شمعدانی ها
به هوائی پاک
مردمان را
می طلبد.
بیا که در تن مرده روان درآید باز(حافظ)
فریـــــاد هرگـــز شـب
پایم را آهسته بر می دارم
تــا که گنجشکان خـانه
شــــادی را
به رقــص نـیاورند!
و چـشمی بـی دریغ
فانوس اشکش را
لبخند نـزند!
اینک
مــن سـرگـردان
در این سرزمین حسرت
فــریادم را
با کدامین صــدا
دیگرگون کـنم!.
چشمانت راز آتش است
و عشقت
پیروزی آدمی.
خورشید
هرچندهمیشه نیست
امابردراست
نگاهت اززندگی می گذرد
با عبورازادامه ی وجدان
نگاهت زنده است
برای هزاران بار
نگاهت سردراست
آه ای آینده ی محتوم
شاید صدای گرسنه ی شکمی
تو را نفرین می کند
سفره ای جلوی پاهای چهارزانوی تو
نگاه به روزگار
افسارها گریخته و گسسته است
کسی هنوز
مشق های تمام نشده را
با مدادهای سیاه
تحریر می کند.
بر شاخ درختان تازه شده
در کنار خانه ام
شنیدم
با طعم صبح بهار
از پنجره
به بیرون نگاهی افکندم
اما طعم هوا
همچنان ابریست و مه آلود
از هجوم آواز گنجشکان
نغمه ای آورد برمغزم هجوم.